یادداشت سیاسی

صفحه 23                                                         صفحه اول صفحه قبل

 

تاريخ به روايت لمپنيسم

(نگاهی به كتاب خاطراتِ شعبان جعفري)

خاطرات شعبان جعفری اولين كتابی است كه به شرح حالِ گوشه‌هايی از لمپنيسم در تاريخ ايران، به شكل عمومی آن، و نقش شخصِ شعبان جعفري، در تاريخ سلطنت پهلوی دوم، به شكل خاصِ آن، پرداخته است. اهميت ويژه اين كتاب در همين است. نخستين بار يك لمپن، از نقشِ ويژه خود در تاريخ معاصر ايران و زندگی گذشته خويش سخن می گويد.

اسد سيف



دوشنبه
۱۷ شهريور ۱۳۸۲ – ٨ سپتامبر ٢٠٠٣

يكی از پي‌آمد‌های انقلاب بهمن سال
۵۷ اين بود كه ما را به تفكر بر گذشته خويش واداشت. گسترش دامنه خاطره‌نويسي، به ويژه در دهه اخير نيز در همين راستا قابل بررسی است.

كند و كاو در تاريخ خود و شك به داده‌های آن امر لازمی است كه می تواند در بنای ايرانِ آينده نقش به سزايی داشته باشد.

در همين رابطه است نگاه من به كتاب "شعبان جعفري" كه يادمانده‌های اوست از زندگی و تاريخ.

در شهريور
۱۳۲۰، با ورود قوای متفقين به ايران، رضاشاه به نفع پسرش از قدرت كناره گرفت.

علت كناره‌گيری او را اما نبايد صرفاً حضور قوای متفقين در ايران دانست.

در واقع رضاشاه، در اواخر زمامداری خويش فاقد هرگونه پايگاه اجتماعی بود. بيزاری از حكومتِ شاه، عموميت داشت.

زمزمه بركناری او كه به گوش رسيد، آتشفشانِ انتقاد از هر سو دهان باز كرد.

هنوز مجبور به ترك كشور نشده بود كه حتا مجلسِ دست‌چين شده وي، -نه منتخب مردم- او را ديكتاتور، فاسد، خودكامه و چپاولگر اموال مردم ناميد.

رضاشاه تمامی خصوصيات يك ديكتاتورِ سنتی را در خود داشت. حرص و آز او پايانی نداشت، به هر قدرتی از زيردستان خويش سوء ظن داشت.

بدبينی او و شك حاصل از آن به آنجا ختم شد كه، كم‌كم هر سه قوه مجريه، قضائيه و مقننه، دربست در دست او قرار گرفت. او به هيچ كس اعتماد نداشت.

كوچك‌ترين شك از هر كس می توانست به زندان، تبعيد و يا مرگ او بيانجامد.

رضاشاه در شرايط ويژه‌ای از كشور به حاكميت رسيد، به مرور هرگونه مشاركت مردم را در فعاليت‌های سياسی و اجتماعی محدود كرد، روند اصلاحات مدنی و اجتماعی را كه از مشروطيت آغاز شده بود، متوقف نمود.

و آنچه كه از پيش برجای مانده بود، محو نمود. كشور به آن مرحله رسيد كه با سقوط رضاشاه، نفسِ فروخورده مردم، پس از سال‌ها بالا آمد، همه خوشحال شدند، حتا يارانِ نزديك او.

رژيم پوشالی او سريع در هم ريخت و جز خلاء (اجتماعي-سياسی و حتا اقتصادي)، چيزی از آن برجای نماند.

با سقوط رضاشاه، احزابِ مختلف اعلام موجوديت كردند، نشريات گوناگون آغاز به نشر نمودند.

در فاصله بين
۱۳۲۶-۱۳۲۰، ۴۶۴ عنوان نشريه به زبان فارسی در ايران منتشر شد.

در فاصله سال‌های
۱۳۲۲-۱۳۲۰ حداقل هيجده كابينه، بي‌آنكه كاری از پيش ببرند، بر سر كار آمدند. كابينه محمد مصدق تنها كابينه‌ای بود كه توانست در زمينه‌هايی كاری از پيش ببرد.

مصدق نفت را ملی كرد، در آموزش و پرورش، دادگستري، ماليات و... تغييراتی ايجاد كرد، ولی مشكلات عديده اقتصادي، مخالفت بخش‌هايی از ارتش، مالكان بزرگ و بيش از همه شخصِ شاه و دستگاه عريض و طويل روحاتيت، و سپس انگليس و در نهايت آمريكا، امكان هرگونه پيشرفتی را سد كردند، و سرانجام با كودتای مشهور
۲۸ مرداد، عمر آن نيز خاتمه يافت.

در
۱۷ آگوست " شاه كشور را نخست به مقصد عراق و سپس ايتاليا ترك كرد.

در
۱۸ آگوست به نظر می رسيد كه مصدق بر اوضاع مسلط است، اما به دليل آنكه نگران ازهم پاشيدگی نظم عمومی بود، و يا به روايتی ديگر، برای اينكه به سفير آمريكا اطمينان دهد كه هنوز بر اوضاع مسلط است، به ارتش دستور داد كه مردم را از خيابان‌ها متفرق كند، و به اين ترتيب خود را از حمايت توده‌های شهری كه در نهايت حاميان مطمئن او بودند، محروم نمود.

روز بعد يعنی
۱۹ آگوست، توطئه‌گران كودتايی به راه انداختند كه در جريان آن منزل نخست‌وزير مورد حمله قرار گرفت و غارت شد، هرچند گارد شخصی او مقاومتی دليرانه از خود نشان داد.

مصدق كه توسط حاميانش به جای امنی برده شده بود، دو روز بعد خود را تسليم رژيم جديد كرد. شاه در
۲۳ آگوست از اروپا بازگشت.

در تاريخ طولانی استبداد ايراني، فصل تازه‌ای آغاز شد".

اگرچه تا سال‌ها آمريكا و انگليس منكر دخالت خويش در كودتای
۲۸ مرداد بودند، ولی ايرانيان در اين امر هيچ ترديدی ندلشتند كه، سازمان سيا توطئه‌گر و سازمان‌ده اصلی كودتا است، امری كه سال‌ها بعد، دولت‌های آمريكا و انگليس رسماً آن را تأييد كرند.

ارتش، روحانيت و كلان‌زمينداران تا سال
۱۳۴۲-۱۳۴۱ بزرگ‌ترين پشتيبان و حافظ رژيم شاه در عرصه داخلي، پس از كودتای ۲۸ مرداد بودند.

آمريكا اين نقش را در عرصه بين‌المللی بر عهده گرفت، نتيجه آنكه، وابستگی سياسی و اقتصادی ايران به آمريكا هر روز بيش از پيش گسترش يافت.

كمك‌های مالي، فنی و به ويژه نظامی آمريكا به ايران ستون اتكايی شد تا شاه قدرت شخص خويش و رژيم خود را مستحكم‌تر كند.

به اين صورت بود كه، يك بار ديگر شانس استقرار حكومتی مبنی بر قانون اساسی و پارلمان از مردم ايران سلب شد. بيگانگان به عمر حكومت قانونی يك رئيس دولت پايان دادند و اين فرضيه، كه حكومت ايران عامل بيگانه است، را قوي‌تر كردند.

شاه پس از آن به عامل آمريكا در ايران بدل شد و نقش آمريكا در سياست ايران گسترش يافت.

كودتا حاصلِ همكاری سيا (به نيابت دولت‌های آمريكا و انگليس)، فرماندهان ارتش كه اجرای كودتا را سازماندهی كرند، برخی از كارفرمايان و زمينداران و روحانيت، و لمپن‌های تحريك‌شده كه رهبری آن‌ها را سرلشگر زاهدی به عهده داشت، بود.

پس از پيروزی كودتا، همه اين عوامل خود را شريك در قدرت می دانستند.

زاهدی نخست‌وزير شد،... دولت جديد با خشونت زياد سعی در ريشه‌كن ساختن مخالفين نمود. نخست‌وزير، مصدق بازداشت شد، دكتر فاطمي، وزير امور خارجه مصدق، اعدام شد، و عبدالعلی لطفي، وزير دادگستری او به قتل رسيد، تنی چند از رهبران جبهه ملی نيز به زندان افتادند و بقيه چندان مورد خشم واقع نشدند.

در اين ميان حزب توده بيشترين ضربات را متحمل شد.

"نيروهای امنيتی
۴۰ نفر از اعضای عاليرتبه حزب توده را اعدام كردند، چهارده نفر ديگر را زير شكنجه به قتل رساندند، دويست نفر را به حبس ابد محكوم كردند و بيش از سه هزار نفر از اعضای حزب را دستگير كردند".

پس از آن ساواك تأسيس شد و تيمور بختيار، رئيس حكومت نظامي، كه پس از كودتا از سرتيپی به سپهبدی ارتقاء رتبه يافته بود، به اولين رئيس آن منصوب شد.

بختيار مبتكر و سازمان‌ده محاكمات نظامی مخالفان و ايجادكننده حكومت ترور، تحتِ سايه ساواك در ايران بود.

همان‌طور كه در بالا گفته شد، لمپن‌های تحريك‌شده، يكی از عواملِ اصلی پيروزی كودتا بودند. به طور كلی نام
۲۸ مرداد در ذهن ايرانيان مترادف است با؛ مصدق، فرار شاه، آمريكا و سازمان سيا، حزب توده، شعبان بي‌مخ (جعفري) و.... تا كنون در باره جنبه‌های عمومی ۲۸ مرداد، در رابطه با نام‌های مذكور، كتاب‌ها و مقالاتی چاپ شده‌اند، ولی خاطرات شعبان جعفری اولين كتابی است كه به شرح حالِ گوشه‌هايی از لمپنيسم در تاريخ ايران، به شكل عمومی آن، و نقش شخصِ شعبان جعفري، در تاريخ سلطنت پهلوی دوم، به شكل خاصِ آن، پرداخته است.

اهميت ويژه اين كتاب در همين است. نخستين بار يك لمپن، از نقشِ ويژه خود در تاريخ معاصر ايران و زندگی گذشته خويش سخن می گويد.

گوشه‌هايی از ظهور و سقوط خاتدان پهلوي.

از لمپنيسم در ايران تحقيق و بررسی لازم و جامعی در دست نيست و در اين ميان از نقش لمپن و لمپنيسم در سياست كمتر سخن رفته است.

كتاب به شكل مصاحبه، توسط خانم هما سرشار، در
۴۸۴ صفحه، توسط "نشر ناب" در آمريكا منتشر شده است. در دوره‌ای از تاريخ ايران، كه نشر روزافزونِ خاطره‌نويسی يكی از مشخصه‌های آن است، انتشار اين كتاب خود غنيمتی است. در كنارِ ده‌ها كتابِ خاطره از سران و بلندپايگان ارتش و دولت شاهنشاهی ايران، خاطرات جعفري، بی آن‌كه خود بخواهد و يا ادعا داشته باشد، خاری است در چشم تاريخ سلطنت پهلوي. پيش از پرداختن به اين كتاب گفتنی است، هيچ مورخی جهت نوشتن تاريخ، جز تجربيات شخصی جعفري، چيزی از اين كتاب بر نمی گيرد. اين را به اين علت می گويم كه من نيز در اين نوشته، از دروغ‌ها، داده‌های غلطِ تاريخي، تحليل‌های سياسی و ... گفته‌شده در اين كتاب چيزی نخواهم نوشت. از كل كتاب، موقعييتِ ويژه لمپنيسم در تاريخ ايران، برای من مهم‌تر است. و سعی می كنم، خود را به آن نيز محدود نمايم. اين نظرِ غلط و خامِ و دور از ذهنِ خانم سرشار را در اولين صفحه از كتاب، در پيشگفتار آن هم نديده می گيرم كه؛ گفته‌اند و نوشته‌اند، شعبان جعفری "باعث و بانی كودتای آمريكايي/ انگليسی ۲۸ مرداد" و "باعث و بانی سقوط دولت ملی دكتر مصدق" است. (ص نه)

در تعريف عام، به عناصری از افراد جامعه كه در توليد اجتماعی نقشی ندارند، لمپن می گويند. در فرهنگ فارسی مشكل بتوان واژه‌ای مترادف با لمپن يافت. لات، ولگرد، طُفيلي، جاهل، لوطي، اوباش، اراذل، انگل، مفت‌خور و... هر كدام گوشه‌ای از خصوصيات لمپن را در خود دارند، ولی معادل كاملی نيستند. چماقدار و چماقداری نيز نوعی از لمپنيسم است كه در تاريخ ايران نقش و جايگاهی ويژه‌ دارد. اينان "دنبال كار و كاسبی معينی نمی روند بلكه از جيب مردم، امرار معاش می كنند، و برای گرفتن پول زورگويی و گردن‌كلفتی را پيشه خود ساخته‌اند... از حركات آنها آثار لااباليگري، بيفكری و بي‌اعتنايی به بزرگ و كوچك نمايان است".

در جوامع پيشرفته كه قوانين شهروندی حاكم است، لمپن قدرت گسترده‌ای ندارد، برعكس، در جوامع عقب‌مانده و سنتي، لمپن صاحب قدرتی فوق‌العاده است. اين قدرت، آنگاه كه آلت دست قرار گيرد، خطرناك‌تر می شود. به طور كلي، لمپنيسم ريشه در طبقات پايين جامعه دارد، اگرچه اخلاق لمپنی می تواند افراد طبقات ديگر را نيز در بر گيرد. لمپن‌ها مردمانی هستند ناآگاه، عقب‌مانده و ماجراجو كه در مواقع ضروري، تن به هر رذالتی خواهند داد و می توانند سريع به سركوب‌گر، آلتِ دست، جاسوس و خائن بدل شوند.

شعبان جعفری يكی از سمبل‌های لمپنيسم در ايران است. خود می گويد؛ "بچه تهرانم، بچه سنگلج، رضاشاه هم تو سنگلج دنيا اومده، خونه رضاشاه اونجا بود". و رضاشاه "وقتی از سنگلج اومد بيرون، داد خرابش كردن و پارك شهرش كردن". به اين بهانه كه؛ "قنات سنگلج به چاهای فاضلاب راه داشت و آب را خراب می كرد".(ص
۲۱) جعفری فرزند چهاردهم خانواده است. پدرش "از اون لوطيا و مشتيای محل بود". (ص۲۲) از همان روزهای اولی كه پايش به مدرسه باز شد، به علت بی بند و باري، به لقب "شعبان بي‌مخ" مفتخر شد. اين لقب بعدها، همه عمر بر او ماند؛

"...مثلاً می رفتم شهردارو ببينم، مثلاً سكرترش می گفت؛ فردا بيا، پس‌فردا بيا...، ولی من درِ اتاق شهردارو باز می كردم و يهو می رفتم تو. بعد اينا می گفتن، مخ نداره، ... از همان جا اينا بند كردن به مخ ما و ول‌كن نيستن! حالاشم هرجا خبری ميشه مخ مارو ميكشن جلو...". (ص
۳۶) در عرض چند سال چندين مدرسه عوض می كند كه از همه اخراج می شود. (ص۲۴) تا كلاس چهارم درس خوانده و پس از آن جذبِ بازارِ كار می شود. سر هر كاری كه پدر او را می گذاشته، بيرونش می كنند؛ ريخته‌گري، آهنگری و....سرانجام نزد پدرش به بقالی می پردازد. در همان كودكي، "چون بيشتر اين‌ور و آن‌ور می رفتم و زد و خورد می كردم، معروف‌تر شده بودم". (ص۲۸) مزه اولين زندان را در پانزده‌سالگي، به جرم دعوا می چشد. (ص۲۷) اكثر دوستانش را به جرم قتل اعدام كرده‌اند. از چهار دوستی كه نام می برد، سه تن اعدام شده‌اند. "همه را اعدام كردن...محمد آهنگر، ناصر فرهادپور، امير آهنگر و...همه اعدام شدند، به جرم قتل".(ص۲۸) بقيه دوستانش از چاقوكش‌ها و باجگيرها و جاهل‌ها هستند. او خود از نوچه‌های سيد حسن رزاز بود. (ص۳۲) از اين پس، "ما هميشه يك پتو گذاشته بوديم پيشِ ننه خدابيامرزمون، هميشه تا می گفتيم، ننه پتوی ما را بده، می فهميد. پتو را می داد و می گفت، بازم داری ميری زندان ننه؟" (ص۶۰) دو سال خدمت سربازي‌اش چهار سال طول می كشد. (ص۴۷) و علتِ آن، تنبيهات مكرر در ارتش و در نهايت، زندان به اتهام قتل است. (ص۴۸) در شهريور ۱۳۲۰، با آمدن متفقين به ايران، از زندان آزاد می شود و با اجرای "طرح مرخصی سربازان"، در هشتم شهريور، از ادامه خدمتِ زير پرچم معاف می شود. می گويد؛ "هيچ‌وقت سياسی نبودم". (ص۵۷) و تا ۲۴ سالگی اصلاً "نمی دونستم شاه چيه، مصدق چيه، داستان چيه..." (ص۶۰). "ما اصلاً نمی دونستيم سياست و اين حرفها چيه. سرمون تو كار خودمون بود... اينا خودشون اين بساطو برای من درست كردن". (ص۲۳) و خود بساط را چنين توضيح می دهد؛ "همين دستگاه ديگه، همين بساطی كه شما می بينين...وگرنه من اصلاً خودم روحم اطلاع نداشت". (ص۲۳)

اولين نمايش سياسی جعفري، بي‌آن‌كه خود بفهمد، به هم زدن تئاتر فردوسی در عالم مستی است. نوشين در اين شب نمايش "دشمن مردم" اثر ايبسن را به صحنه برده بود و از قرار معلوم، ابراهيم حكيمي، نخست‌وزير وقت، در آنجا حضور داشت. (ص
۶۰) به پاس اين عمل، چون "دستگاه خوشش اومده بود"، از طرف فرستاده رژيم تشويق می شود و به جای بازداشت و زندان، دو هزار تومان انعام گرفته، تا افتادن آبها از آسياب‌، به رشت و لاهيجان، جهت تفريح، فرستاده می شود. (ص۶۰)

چماقداری پديده‌ای از لمپميسم در ايران است كه ريشه‌ای چندسدساله در تاريخ ما دارد. اين پديده اجتماعی به فرد و يا افرادی خاص محدود نمی ماند و هميشه سر از هيأت حاكمه و يا جناح‌هايی از آن درآورده است. چماقدارانی كه كسروی را در اداره دادگستری كشتند و يا حسين فاطمی را در صحنِ دادگاه مجروح كردند و يا در
۲۸ مرداد حادثه آفريدند، همان‌هايی هستند كه پس از انقلاب به صفوف مخالفين حمله می كردند، دفترهای گروهای مخالف را غارت كردند، و.... اينان همان‌ اوباش سنگلج و چاله‌ميدان و... هستند كه در دوران مشروطيت در ميدان توپخانه چادر زدند و به تحريك شيخ فضل‌اله و ديگران، با شعار "ما دين نبی خواهيم، مشروطه نمی خواهيم"، آشوب به پا كردند و به مشروطه‌خواهان تاختند و به مجلس حمله‌ور شدند. و باز اينان، همان‌هايی هستند كه؛ در زمان قاجار، در پناه مجتهدين، "از رهگذر مخالفت با دولت و اجرای فتواهای مجتهد، بر قدرت روحانيون می افزودند و در عوض اجازه داشتند كه به غارت و دزدی بپردازند، و هرگاه در معرض تعقيب و تهديد قرار می گرفتند، می توانستند در مساجد و خانه‌های علما، بست بنشينند".

اين "پهلوانان و زبردستان و گُردان شب‌رو، عيّار، مكّار، طرّارِ خونخوار، ..." ، در "تمام دوره قرون وسطي، كما بيش مورد استفاده طبقه حاكمه قرار می گرفتند". چماقداري، هم‌چون كشتارهای دستجمعي، هميشه از بالا سازماندهی و بسيج شده است. با اين يادآوری كه، هيچ سارماندهی نمی تواند، گستردگی قتل و غارت و آزارِ چماقداران را در موارد گوناگون، از پيش تعيين كند. اين نيز گفتنی است؛ به هر ميزان كه ثبات جامعه پايدارتر باشد، از قدرت لمپن‌ها كاسته می شود. به طور كلي، جامعه بي‌ثبات، جولانگاه لمپن‌های چماقدار است. پديده شعبان جعفری نيز در اين راستا قابل پي‌گيری است.

لمپن با كار ميانه‌ای ندارد، اگر به كاری روی آورد، در انجام آن پايدار نيست. او موجودی است لحظه‌ای كه برايش "دم غنيمت است". اميدِ به فردا در او وجود ندارد. زندگيش موقت است و تكه‌تكه. در لحظه زندگی می كند، امروز گوشه خيابان و فردا كنج زندان. با اين آرزو كه؛ "اين نيز بگذرد". و اين شعار اساسي، خالكوب بر بدنِ هر لمپنی است.

نيروی عمده احزاب فاشيستی لمپن‌ها هستند. خطرناك‌ترين و وحشيانه‌ترين كارها به دست اين نيرو كه حساب‌شده سازماندهی شده است، صورت می گيرد. آدم‌كشي، آتش‌سوزي، آدم‌ربايي، جنجال و بلوا، به دست همين عُمال انجام می گيرد. احزاب فاشيستی با سپردن مسئوليت به لمپن، در او ايجاد غرور می كنند. قدرت و شخصيتی كه لمپن از طريق شركت در اعمال احزاب و سازمان‌های فاشيستی كسب می كند، عامل روانی دارد؛ او تسليم قدرت حاكم (حزب، سازمان و يا دولت) می شود تا از اين راه، پروانه قدرت‌نمايی در وحشي‌گري‌های روزانه را كسب كند.

"...ريختيم اون تو، رفتيم خانه صلح... ما اونجا رو زديم به هم و بچه‌هام صندليا رو شكستن- از اون صندلی لهستانيا بود. پايه صندلی رو گرفته بودن دستشون و ميزدن به اين صندليا و ميخوندن؛ خانه صلح آتيش گرفت! جنده‌خونه آتيش گرفت"...من به بچه‌ها گفتم "هرجا از اين چيزهای كمونيستی و كلوپ و از ايناست به من نشون بدين!" ...خلاصه ما اونجا اونا رو يه خرده با بچه‌ها زير و روش كرديم. البته من خودم اونجا فرمون می دادم جلو نمی رفتم..." (ص
۹۳-۹۱)

شعبان جعفری می گويد؛ "اون موقع من هر كاری می خواستم تو تهران بكنم، می تونسنم". (ص
۱۶۴) او حتا افسر زندان را، در حالی كه خود زندانی بود، در زندان مجرد، حبس می كند. (ص۱۶۴) شعبان در زندان هم همه‌كاره است، "در بندِ ۵ را باز كردم و (انجوی را) انداختمش تو بند". (ص۱۳۹) و يا كريمپور شيرازی را در بهداری زندان كتك می زند و "حسابی حسابش را رسيدم". (ص۱۳۶) او همه‌كاره است، سرهنگ‌ها هم گوش به فرمان او هستند، رئيس زندان از او حرف‌شنوی دارد. (ص۱۶۱) افسران را به چلوكباب دعوت می كند و پاسبانِ زندان را می فرستد تا از بيرون برای او و مهمانانش غذا بياورد. (ص۱۶۰) لحظاتی پس از كودتا، تيمسارها به دنبال جعفری به زندان می آيند و می گويند؛ " زاهدی جعفري‌رو می خواد". و زاهدی پس از ماچ و روبوسی و در آغوش گرفتن او، به وی می گويد؛ "هنوز ما خيلی باهات كار داريم". (ص۱۶۲) اگر شاه، سلطان مملكت است، شعبان جعفری سلطانِ لمپن‌هاست. لمپن‌های ديگر همه گوش به فرمان او هستند. صبح روز ۲۸ مرداد، پروين آژدان‌قزي، از سازمان‌دهندگان فواحش تهران، در زندان به ديدارش می رود و می گويد؛ "بروبچه‌ها دارند شروع می كنن. يه پيغومی ميغومی برای بچه‌ها بده تا من برم باهاشون صحبت كنم....خلاصه يه چيزی جور كرديم و گفتيم بره". (ص۱۶۱) و ظهر همين روز از زندان آزاد می شود وبه دستور زاهدي، رهبر كودتا، "تا فردا صبحش در شهر" شلوغ می كند؛ "ما همش تو ماشين سوار بوديم و يه عكس شاه‌رو گذاشته بوديم رو شيشه و داد می زديم؛ ايهالناس، مملكت آروم شد، برين خونه‌هاتون، برين سرِ زندگيتون". (۱۶۵) و اين شاهكار شعبان جعفری است. روزی است كه برنامه كودتا با موفقيت به اجرا در می آيد و شاه دوباره به تاج و تخت سلطنت دست می يابد. شعبان جعفری از اين پس صاحب قدرت ديگری می شود. لمپنی صاحب اعتبار.

عدم گرايش به سياستی خاص و ثابت، از خصوصيات لمپن‌هاست. لمپن‌ها اعتقاد سياسی معلومی ندارند، فاقد ثبات فكرند، در امور سياسی سردرگم هستند و به طور كلی بي‌علاقه به آن. لمپن با آگاهی سياسی وارد جريانات سياسی نمی شود، تحت تأثير و تحريك يك نيروی سياسي، به جريانات سياسی كشيده می شود و به طور عمده به ارتجاع تمايل دارد. راه‌اندازی آشوب، ايجاد رعب و وحشت و تخريب، از كارهای اوست كه به پول و وعده انجام می دهد. از غارت، چپاول، آشوب و بلوا خوشش می آيد، از كشتار كيف می كند. در اين مواقع است كه، قدرت خويش را می بيند و از آن غرّه می شود. خشم و نفرتی ناشناخته را در شعلعه‌های آتش كشف می كند، پس به آتش می كشد، آن‌چه را كه پيش می آيد. نيروهای ارتجاعی و دولت‌های فاسد، از اين موجودات در سطح جهان بهره فراوان می برند. اتحاد آنان در شمار قوانين نانوشته است كه، بسيار تجربه شده است و تكرار.

شعبان جعفری خود نمی داند برای چه فعاليت سياسی می كرد؛ "فقط دوست داشتيم".(ص
۲۰۸) كه را و چه را؟ معلوم نيست. "خاطرخواه و عاشق ورزش باستاني" است. ولی نمی داند، شاه را برای چه دوست داشت؛ "اين توده‌ايا ما را انداختن به كار". (ص۲۰۹) "مرتب با توده‌ايا مبارزه و زد و خورد می كرديم، كار ديگه‌ای نبود بكنيم". (ص۱۰۷) اما توداي‌ها چه می گفتند و چه می خواستند را نمی داند، فقط شنيده است كه؛ "مرگ بر شاه و زنده باد استالين می گويند". و همين برای او كافی است تا از هرچه كمونيست متنفر باشد. مثلاً آيت‌اله كاشانی "به‌همون می گفتن، اينا مذهب ندارن، آيين ندارن، قرآن رو نمی شناسن، خدا رو نمی شناسن، هيچي‌رو. خب ما می رفتيم دنبال كار اينا". (ص۸۶) او جز "خدمت به شاه و مملكت هدف ديگري" نمی شناسد. (ص هيجده)

شعبان جعفری خود را و قدرت خود را نيز به درستی نمی شناسد، او به نقش خويش هم واقف نيست. هما سرشار از او می پرسد؛ "بسياری معتقدند در جريان كودتای
۲۸ مرداد شعبان جعفری حكومت ملی دكتر مصدق را سرنگون كرد، شاه را برگرداند و اسمتان را گذاشتند شعبان تاجبخش" و او پاسخ می دهد؛ "اولاً اگه تو مملكتی كه شاه و نخست‌وزير و ارتش داشت من كودتا كردم و دولت رو ساقط كردم، اون دولت به درد لای جرز می خوره". (ص هفده)

لمپن‌ها آدم‌هايی متزلزل هستند و به قول خودشان باد به پرچم، سريعاً كارفرما و رهبر عوض می كنند. هرجا احساس خطر كنند، سريع تغيير جهت می دهند. لمپن‌ها، گرچه قدرت‌پرستند و ستايشگر و مداح قدرت، اما چه بسيار مواقع كه از رهبر خويش نيز اطاعت نمی كنند. قبله و سجده‌گاه لمپن می تواند بسيار سريع تغيير كند. لمپن‌ها هميشه بر سر دوراهی انتخاب، بين نيروهای مترقی و زحمتكش جامعه و ارتجاع و استعمار، جانب دومی را می گيرند كه، صاحب زورند و زر.

شعبان جعفری سال‌ها همراه فدائيان اسلام بود، (ص
۶۵) طرفدار آيت‌اله كاشانی بود و رفت و آمد گسترده‌ای با او داشت، (ص۶۶) و در اصل، كاشانی از طريق چنين عواملي، هرگاه كه اراده می كرد، جمعيتی عظيم از مردم عامه را به خيابان‌ها می كشيد. جعفری سال‌ها طرفدار محمد مصدق هم بود. (ص۸۹) روز ۹ اسفند ۱۳۳۱ آيت‌اله كاشانی لمپن‌ها را جمع می كند؛ شعبان جعفري، حاجی محسن محرر، امير موبور، احمد عشقي، حاجی حسين عالم، و...و به آن‌ها می گويد؛ "برين شاه داره از مملكت ميره بيرون، برين نذارين شاه بره" و ادامه می دهد؛ "اگه شاه بره، عمامه ما هم رفته". (ص۱۲۳) جعفری می گويد، در پی اين حرف‌ها به بازار می رود، برای مردم سخنرانی می كند، ولی هيچ كس به حرفش گوش نمی دهد، چون؛ "بازار با مصدق بود". و "من هم زدم و شكستم و خلاصه بازارو بستن...از همان ساعت با مصدق چيز (مخالف) شديم". (ص۱۲۴) لمپن فقط مجری است، چشم و گوش بسته، فاقد شعور. اصلاّ مسائلی از كشور را كه خود نيز در آن نقش دارد، پي‌گيری نمی كند؛ "ما تا اون روز نمی دونستيم كه مصدق و كاشاني، كه با هم بودن، ميونه‌شون به هم خورده". (ص۸۲) او حتا نمی داند، شاه، ولي‌نعمتش، در چه وضعی است، يكی بايد او را از جريانات آگاه و دستورات را به وی ابلاغ نمايد.

در پی درگيري‌های خيابانی و يا علتی ديگر، كه بر خود شعبان جعفری هم معلوم نيست، سرشار از او می پرسد؛ "اين مدتی (سال
۱۳۲۷) كه توی زندان بوديد، هيچ دنباله اين قضايا را می گرفتيد، ببينيد بيرون چه خبر است؟ اوضاع چطور است؟" و او در پاسخ می گويد؛ "نه ديگه. ما حاليمان نبود. اصلاّ غرق كار خودمون بوديم". و اين زمانی است كه شاه را در بهمن ۱۳۲۷ ترور كرده‌اند، كاشانی تبعيد شده و حزب توده ممنوع و.... در زندان جعفری به كار خود مشغول بود و از هيچ يك اين حوادث اطلاع نداشت.

آن سوی لمپنيسم، حكومت، دولت، قدرت و زد وبندهای رنگارنگ قرار دارند. در فقر قانون و عدم حقوق شهروندی است كه لمپنيسم رشد می كند و به لشگری پنهان در اجرای قانون بدل می شود. در كشور لمپن‌زده، تقكر لمپنيسم نيز رواج دارد. سياستمدارانِ لمپن چرخه‌های حركت جامعه را به دست می گيرند، فرهنگ لمپنيسم رواج می يابد، تا آن اندازه كه، يك عرصه از فعاليت‌های سياسي، بی زد و بند با لمپن‌ها، ناممكن می شود.

در جامعه استبدادی از نظم و قانون خبری نيست. چون دولت قانون نمی شناسد و به آن پايبند نيست، مردم نيز نظم نمی آموزند و با آن بيگانه‌اند. دولت خودكامه هرچه اراده كند، انجام می دهد و مردم هم جز هرج و مرج ريسمانی ندارند تا به آن بياويزند. دولت زور می گويد و ملت، در پاسخ، جز عصيان و شورش و نافرماني، راهی نمی شناسد. استبداد چماق حكومت خودكامه است. زير سايه چماق می توان ترسيد و لرزيد، اما اين ترس و لرز نمی تواند جاودان بماند. فرصت كه پيش آيد، نافرمانی و شورش رخ می دهد.

در چنين شرايطی است كه از لمپن، تا حد قهرمان ملي، آگاهانه و ناآگاهانه، ستايش هم می شود. حادثه زمانی اتفاق می افتد كه، روشنفكران و تحصيلكردگان جامعه نيز مجيزگوی لمپن می شوند و به او دخيل می بندند. شعبان جعفری تنها گرامي‌لمپنِ شاه نيست، او با مكّي، بقايي، كاشانی و... نشست و برخاست دارد، "جبهه مليا تا من با مصدق بودم، طرفدار من بودند". صديقي، بازرگان، معظمي، الهيار صالح، بقايی و كاشانی و... پس از سی تير، به دعوت شعبان جعفری به ديدارش، در سينما جهان می روند. (ص
۱۱۱) فاطمی در روزنامه‌اش او را تشويق می كند. (ص۱۱۲) و در ۲۸ شهريور ۱۳۳۱، بر اساس خبر روزنامه باختر امروز، "جشن آبرومندي" در ورزشگاه جعفری برگزار می شود كه "بيش از ۴۰ نفر از رجال و محترمين" در آن شركت داشتند. "سران جبهه ملی به خصوص شايگان، حائري‌زاده، مشار، دكتر معظمی و مهندس حسيبی از پيشرفت باشگاه جعفری اظهار قدردانی نموده و اميدوار بودند كه به زودي... خدمات ورزشی اين باشگاه توسعه يابد". در اين مجلس كه نماينده كاشانی هم حضور داشت، شعار "زنده باد مصدق" هم سرداده شد. (ص۱۱۹) و يا باز در همين ايام است كه می بينيم،مجلس قانونی وضع می كند تا بر طبق آن، خليل طهماسبي، ضاربِ رزم‌آرا، آزاد شود. شاه كشور فرمان آزادی او را توشيح می كند و جالب اينكه، در فرمان خويش از طهماسبی به عنوان "استاد خليل طهماسبي" نام می برد. مجری اين فرمان، نخست‌وزير وقت، محمد مصدق است. طهماسبی پس از آزادی به ديدار مصدق می رود، به خانه كاشانی سر می زند و به خواهش دكتر بقايي، چون قهرمان ملي، چگونگی ترور رزم‌آرا را در مسجد شاه برای مردم شرح می دهد.

اين غيرممكن است كه، برای هيچ كدام از اين افراد، ماهيت شخص مورد حمايت‌شان مورد سئوال قرار نگيرد.

يك نمونه از اين تراژدی را می توان پس از انقلاب سال
۵۷ ديد؛ باشگاه جعفری مصادره شد، بازرگان، سنجابی و فروهر در افتتاح آن حضور داشتند.(ص۱۸۷) بازرگان بار دوم بود كه در اين باشگاه حضور می يافت؛ بار اول به پشتيبانی از شعبان جعفری و بار دوم بر عليه او.

نمونه حيرت‌آور اين قهرمان‌سازی را اكنون نيز می توان پی گرفت؛ با اينكه شعبان جعفری در بيش از
۴۰۰ صفحه لشگركشي‌های چماقدارانه خويش را در اين كتاب شرح می دهد، هوشنگ وزيري، سردبير كيهان لندن بر اين باور است كه "با خواندن اين كتاب ما با چهره‌ای روبرو می شويم كه اهل فكر است، ابتكار دارد...".

او با وام از اين ضرب‌المثل كه "برعكس نهند نام زنگی كافور"، به اين نتيجه می رسد كه شعبان جعفری نه چماقدار و لمپن، بلكه "شايد بتوان (او) را از زادرود طايفه عياران دانست كه برخی از آنان چون يعقوب ليث به پادشاهی نيز رسيدند."

هوشنگ وزيری با ناديده گرفتن تمام اعترافات شعبان جعفری در اين كتاب، پنداری مجبور است نتيجه بگيرد، "نكته‌سنحی و سرعت انتقال اين مرد بايد به همه كسانی كه اسير چنين پيشداوريهايی در باره او شده‌اند درس ديگری بياموزد."

شايد ذكر اين نكته بي‌جا نباشد كه اين كتاب دهن‌كجی بزرگی به تاريخ‌نويسان دستگاه سلطنت هم هست، تاريخ‌نويسانی كه سالها ادعا داشتند،
۲۸ مرداد قيام مردم ايران بود در دفاع از مقام سلطنت.

آنان همانطور كه نخواستند اعترافات و اسناد منتشرشده وزارت امور خارجه آمريكا و انگلستان را مبنی بر برنامه‌ريزی و دخالت مؤثر در كودتای
۲۸ مرداد ببينند، امروزه نيز مجبورند به تنِ لمپن جامه عياری بپوشانند و گزارش‌های او را دگرگون تفسير كنند تا بدينوسيله نقش لمپن‌ها را در كودتای ۲۸ مرداد محو كنند.

لمپن بی آنكه فردی با اعتقادات مذهبی باشد، هميشه به مذهب پناه می برد.

به سرنوشت، روز قيامت، شانس و اقبال باور دارد و از اعتقادات مذهبی به همين‌ها دل‌خوش است، كمتر به نماز و روزه گرايش دارد، با روحانيون ميانه‌ای نيكو دارد.

به علت اخلاق متزلزل، اعتقادات مذهبي‌اش از ايمان تا به كفر در نوسان است.

چاكر درگاه خداست و در عين حال به كفر نيز روی می آورد. در راز و نيازها، به وقت احتياج، خاكسار درگاه باريتعالي‌ست و در موقع خشم با خدا نيز، هم‌چون مادر و خواهر طرف دعوا، همخوابه می شود.

نياز لمپن به مذهب، از يك سوی در نادانی او ريشه دارد و از سوی ديگر جنبه رواني.

مذهب تسلي‌بخش اوست و پناهگاه دايمي‌اش.

تمايل لمپن ايرانی به حضرت علی بيش از همه است. علت شايد در پهلوان بودن علي، قدرتمند بودن او و جنگ‌جو و قوي‌بنيه بودنش نهفته باشد. مذهب يك لمپن، تصوف دراويش (خاك، خاكی و خاك پا) را در خود آميخته دارد.

تحقير زندگي، مخرج مشترك درويش و لمپن است. هر دو مذهب را در آسمان خوش دارند؛ پناهگاهی و بس. مستِ حال‌اند. به بنگ و مشروب پناه می برند و دم را خوش دارند.

از آيين‌های مذهبي، لمپن ايرانی به ماه محرم بيشتر گرايش دارد و به اجرای مراسم آن دل خوش می دارد.

ميدان حاضر است و تن عُريان می شود، قدرت بدنی عيان می گردد، قمه و سينه‌زنی و زنجير، خون و جنون و هر آنچه نظرها را جلب كند، در اين دهه به كمك گرفته می شود. لمپن‌ها در صف مقدم قرار دارند.

شعبان جعفری و طيب حاج‌رضايي، گرد‌كلفتِ بازار و رقيب جعفري، دو لمپن صاحب‌نام تهران، در شمارِ بزرگ‌تكيه‌دارانِ پايتخت هستند. در عزاداري‌های اين ماه،دسته‌های سينه‌زنی و عزاداری به راه می اندازند، روضه‌خوانی برگزار می كنند..

در هر شهر، آن دسته و تكيه‌ای موفق‌تر و پابرجاتر است كه عده لمپن‌های بيشتری را در خود جمع دارد.

اعتبار اين دسته، يعنی اعتبار اعضای لمپن‌ آن. علی علی و حسين حسين، ورد زبان لمپن است؛ در سنگلج "نخلي" درست كرده بودند شبيه گنبد، نصفِ اتاق، لات‌ها و گردن‌كلفت‌های محل در روزهای عزاداری آن را بلند می كردند، يك دور، دور تكيه می گرداندند و حسين حسين می گفتند. "صد تا دويست‌تا گردن‌كلفت زير تيرك‌های آن می رفتند". و آن را بلند می كردند. (ص
۲۵)

حكومت‌ها هميشه از گرايشات مذهبی لمپن‌ها جهت بهره‌برداری از احساسات توده‌ها استفاده كرده‌اند؛ نهم اسفند سال
۱۳۳۲، يعنی چند ماه پس از كودتا، در سالروز قيام ۹ اسفند، رجال كشور در "جشن با شكوه جنوب شهر" كه در خانه طيب حاج‌رضايی برگزار شده بود، شركت كردند.

در اين جشن كه، سران ارتش، نمايندگان مجلس سنا و شورای ملي، و رجال مملكتی حضور داشتند، از طيب و شعبان جعفری به عنوان "قهرمانان محلات پايتخت" قدردانی كردند.

در اين جلسه، وزير دربار شاهنشاهي، "به نام اعليحضرت سخنرانی كردند". (روزنامه اطلاعات،
۱۰ اسفند ۱۳۳۲)

و يا؛ محمد رضاشاه، پس از
۲۸ مرداد، برای بقعه امام حسين، حضرت زينب و حضرت مسلم ضريح می سازد. در هيأت ۲۵ نفره‌ای كه از ايران حركت می كنند و بيشتر سرانِ ارتشند، شعبان جعفری هم حضور دارد. (ص۱۸۹)

در عزاداري‌های "خامس آل عبا" همه جا اسم شعبان به گوش می رسد.

فلسفی واعظ، آيت‌اله كاشانی و سران مملكت، همه در مجالس او شركت می كنند. (ص
۲۰۶) مخارج را دولت می پردازد؛ "حسب‌الامر مطاع مبارك ملوكانه مقرر است، طبق معمول سال‌های قبل، مبلغ سی هزار ريال برای مراسم روضه‌خوانی ايام عاشورا كه توسط شعبان جعفری در تكيه و باغ خانه انجام می گيرد، در وجه مشاراليه پرداخت گردد".

ورزش، به طور كلي، يكی از پايگاه‌های لمپنيسم در سطح جهان است.

در كشور ما، با توجه به بافت و ميزان رشد جامعه، لمپنيسم در ورزش كشتی بيشتر نمود داشت. شعبان جعفری خود را ورزشكار می داند.

می گويد، عاشق ورزش باستانی است.

از نوجوانی زورخانه می رفته، تمامی دوستانش اهل زورخانه و ورزش باستانی هستند. پ

س از پيروزی كودتا، به پاس خدماتش، رئيس ورزش باستانی ايران و به فرمانِ شاهِ كشور، صاحب باشگاه جعفری می شود كه، سال‌ها نقش بسيج‌گرِ نمايشات شورِ شاهدوستی را در جشن‌های شاهنشاهی بر عهده می گيرد.

شعبان جعفری در بازگويی خاطرات خود از صدها دوست و پهلوان زورخانه نام می برد كه، اگر از زد و خوردهای خيابانی جان سالم بدر برده باشند، هر كدام دارای پرونده‌های قطوری در شهربانی كشور بودند.

اين دوستان همان‌هايی هستند كه در كودتای
۲۸ مرداد، گوش به فرمان او، بر عليه دولت قانونی به خيابان‌ها ريختند.

اينان همان‌هايی هستند كه؛ "يه وقت كه اعليحضرت ميخواستن بيان ميتونستم تا چارپنج هزار نفر خبر كنم بيان برن تو خط سير كه چندين مرتبه اين كارو كردم". (ص
۲۷۷)

شعبان و طيب، هر دو از زورخانه بيرون آمده‌اند.

هر دو از پهلوانان گود و از لمپن‌های سمبل كشور بودند.

هر دو هيكل‌گنده، عرق‌خور، صاحب درآمدهايی به طور عمده غيرِ واقعي، هر دو با كمك مذهب و حمايت دولت، صاحب قدرت فوقِ اجتماعی بودند.

هر دو زندان‌رفته و در زد و خوردها آبديده و پولاد گشته، هر دو اهل بخشش و محبت نسبت به ديگرِ لمپن‌ها، هر دو دارای قدرت و نيرو، پيروز در مبارزات و در زندگي.

هرچند طيب به مرگ تن در داد و از اين طريق به اسطوره بدل شد، اما اين خود يك پيروزی برايش بود. به طور كلي، هر لمپن پيروز و كاميابی به سمبل لمپن‌ها بدل می شود.

و در اين ميان گفتنی است، به علت حوادث خطير و خطرناكی كه يك لمپن از سر می گذراند، كمتر لمپنی شانس تبديل شدن به سمبل و اسطوره به دست می آورد.

علت عشق لمپن‌ها به حضرت علی نيز از اين زاويه قابل بررسی است؛ او پهلوانی بود قوي‌هيكل، شمشيرزنی قهار، دارای كرامت و بخشش و..."گود زورخونه هميشه مكتب حضرت علی بود". (ص
۲۱۵) اولين خالكوبی بر بدن لمپن نيز "يا علي" است بر بازو. "مولا علي" ترجيح‌بندِ حرف‌های هر لوطی است.

بدن هر لمپن باغ‌وحشِ آرزوهايش است.

می توان روان يك لمپن را بر بدنش بررسيد و كاويد.

خال‌كوبي‌ها، گذشته و حال و به طور كلي، دنيای بود و يا خيالی او را می سازند.

"اين نيز بگذرد" را لمپن‌ها با اولين گذارشان به زندان، بر بازو می كوبند.

شير و اژدها محبوب‌ترين حيواناتشان هستند كه، يك‌سر و يا دو سرِ آن، با شمشير و يا بدون آن، نشسته و يا در حال خيز، بر بدن هر لمپنی حضور دارد.

شير سلطان جنگل است، قوي‌ترينِ حيوان؛ آرزوی هر لمپن. مصطفی ديوانه، دوست و همكارِ جعفري، در اعتراض به حضورِ تصويرِ شير بر تابلوی كلانتري، با چاقو عقبِ رئيس كلانتری كرده بود كه؛ "اينجا من شيرم، اين شير چيه". (ص
۳۷) اژدها اما آتش به پا می كند، هيچ كس را يارای مقابله با او نيست.

زن؛ هوس‌های لمپن نيز به حتم بر بدنش جای ويژه دارد. لمپن از فرشتگان هم غافل نيست.

اگر "هو"، "يا هو" و "يا علي" بر بدن نداشته باشد، حتماً فرشته‌ای دارد كه حافظش است؛ نمادی از اعتقادات او.

اين باغِ وحش را می توان در عكس‌های زيبا و منحصر به فرد كتاب، به خوبی پی گرفت.

لمپن از پذيرش مسئوليت اجتماعی سر باز می زند. شعبان جعفری در سراسر عمرش از اين مسئوليت، حتا آنگاه كه مسئوليت به وی واگذار می شود، شانه خالی كرده است.

جعفری رئيس ورزش باستانی ايران است. هما سرشار از كار روزانه‌اش می پرسد، پاسخ اين است؛ "اول صبح ساعت پنج می رفتم يكی دو دور، دور پارك شهر می دويدم.

بعد می رفتم دفتر، اونجا چندتا ملاقاتی داشتم، از اينور و آنور ميومدن، مثلاّ از پهلوی و تبريز و اينا. يكی ديپلمش دستشه ميخواست بره سر كار، يكی مثلاً نمره كم داشت از مدرسه.

يكی فلان گرفتاري‌رو داشت.

خلاصه، كارشو راه می انداختم. باور كن كار همه رو راه می انداختم". (ص
۲۲۸) جعفری هر كاری می كند تا كار خودش را به انجام نرساند.

و در كشور "گل و بلبل" طبيعی است كه او همه‌كاره باشد؛ "من يه جور بودم كه هر كسی كاری داشت ميومد سراغ من. مثلاً می رفت دادگستری می ديد نميشه ميومد پيش من، اون يكی ملاقات می خواست ميومد پيش من، اون يكی بيكار بود ميومد پيش من،...". (ص
۲۴۵)

اين خصلت را در داش‌آكل صادق هدايت نيز می توان يافت؛ قهرمان داستان، يعنی داش‌آكل، اگر چه لمپنِ از قماشِ چماقدار نيست، ولی او نيز به هيچ وجه نمی خواهد مسئوليت اجتماعی قبول كند. آزادی خود را در اين می بيند، در اين‌كه، "آزاد" باشد و مسئوليت اجتماعی نپذيرد.

"من آزادی خودم را از همه چيز بيشتر دوست دارم". و اين آزادی با وصيت حاج صمد و برگزيده شدن داش‌آكل به عنوان وصی او، از وی سلب می شود.

داش‌آكل مردی است كه، "نمی خواست پابند زن و بچه بشود، می خواست آزاد باشد". آزاد از تشكيل خانواده، كار، مسئوليت اجتماعی و....

شكم، پايگاهی است استوار برای هر لمپن.

او را می توان با يك پُرس چلوكباب و يا پنج سير عرق خريد، چنان‌كه شعبان جعفری خود نيز، آن‌سان كه می گويد، در بسيج لمپن‌ها از اين ترفند استفاده می كرد.

كله‌پاچه، ديزي، سيرابي، دل و جگر و آبگوشت از غذاهای مورد علاقه لمپن‌های وطنی است.

شعبان جعفری با تأكيد شرح می دهد كه؛ همه را برای خوردن جوجه‌كباب، آش رشته و چلوكباب به خانه‌اش دعوت می كرده است.

شكم‌سري، خصلت ويژه لمپنيسم است؛ "صبح‌ها كله‌پاچه رو به راه بود، هر روز، باور كن خانوم، يك عمر كارم كله‌پاچه و دل و قلوه و آبگوشت و سيرابی بود.

راستی می گم. به مولا. من يه موقع خوراكم صبح كله‌پاچه بود، ظهر آبگوشت، عصر سيرابي، شبم دل و قلوه. به جون مولا، اگه نمی خوردم، سير نمی شدم". (ص
۲۳۲)

زبان لمپنيسم نيز ويژه است.

كلمات جويده شده، كوتاه، همراه با تملق و يا چاشنی فحش هستند.

لمپن اگر دارای صدها نوچه هم باشد، می پذيرد؛ نوكرتم، چاكرتم، فدايتم، غلامتم، خاكِ پاتم، و...زيرا او خود قدرتی ندارد و چون نمی تواند به قدرت برسد، در اصل مداح قدرت است.

لمپن خاكسار است؛ "ما خانوم جزو كوچيكا هستيم، جزو درويشا هستيم".

(ص پانزده) خانم سرشار هم در پيشگفتار كتاب، جعفری را "مردی سنتي، لوطي‌منش، قانع، شاكر و..." معرفی می كند. (ص يازده) سراسر كتاب شعبان جعفري، اين مردِ "كوچك و درويش"، حكايتِ "گردگيري‌هاي" اوست، واژه‌ای كه در زبان لمپني، تعبيری از چماقداری است.

جعفری از هر كس كه خوشش نيايد، "حسابش را می رسيد" و "كردگيري" می كرد. (ص
۲۴۰)

لمپن نمی تواند بی فحش، جمله‌ای را به پايان برساند.

فحش هر قدر ركيك‌تر باشد، دلچسب‌تر است. فحش را لمپن برای تشويق و يا تعريف از كسی نيز به كار می برد.

"كاشانی هم مثل همين خمينی تبعيد بود به لبنان. روزی كه می خواست بياد...از دم فرودگاه مهرآباد پشت ماشينِ اين همينجور لوكه ميدويدم كه مردم (استقبال‌كنندگان) حمله نكنند...وقتی خواست پياده بشه ...گفت؛ جعفری مردمو رد كن،...رفتم بالای چارپايه گفتم؛ ايهالناس من هيچي، اين سيد خواركُسته‌رو له كردين".

و جالب اين‌كه، كاشانی برگشته، به او می گويد؛ "خواركُسته خودتي".

۸۰) و جالب‌تر اين‌كه؛ "اردشير زاهدی بعدها قضيه‌رو واسه شاه تعريف كرده بود" و شاه از جعفری می خواهد تا موضوع را به حتم، با آن حرف ركيك بشنود؛ "...بگو، حرف ركيك را بگو ببينم چی گفتي". (ص ۸۲)

و يا در موردی ديگر، فلسفی واعظ از شعبان جعفری می خواهد تا مردم را در پای منبر خود ساكت كند؛ "جعفری جان يك كاری بكن". و جعفری بر طبقه سوم منبر رفته، خطاب به مردم می گويد؛ "...داد زدم...گفتم؛ يا ايهالناس، اين آقا با منبرش تو كُس خوار و مادر هر كی شلوغ كنه...حالا اين زنا هم نشستن...". (ص
۱۷۱)

همان‌طور كه "باباكرم" سرود ملی لمپن‌های وطنی است، شعر –فقط غزلسرايي- تنها هنر مورد علاقه لمپن است.

او غزل‌های خراباتی را با سوزِ دل، به ويژه به وقت ميگساري، می خواند و با آن "حال" می كند. جعفری نيز پاره‌ای از اين غزليات را برای مصاحبه‌گر تكرار می كند.

لمپن از هرچه علم و تحصيل و دانش متنفر است.

جعفری هم بارها در خاطرات خويش نارضايتی خود را از اين قشر اعلام می دارد.

علت اصلی انقلاب را تحصيلكردگانی می داند كه دور و بر شاه گرد آمده بودند.

از وضع مملكت "هيچ كس راضی تبود". و "شاه خودش خوب بود، دور و وري‌هايش بد بودند".

و همون‌ها كشور را به اين روز انداختند.(ص
۳۰۹) جعفری فكر می كند، اگر در امور كشور با او مشورت می شد، اوضاع بر وفق مراد پيش می رفت.

لمپن همه چيز را ساده می پندارد، از سياست و كشورداری و... چيزی نمی فهمد. فكر می كند، مثلاً نصيری تمام امور را با مستخدمين و اسكورت‌هايش در ميان می گذارد، با اين دليل كه اين افراد، بارها به او اطلاع داده‌اند كه، نصيری قصد جانش را دارد.

۱۷۲) و يا می انديشد كه؛ همه امور شاه را سليمان بهبودی سر و سامان می بخشد، چون رضاشاه، محمد رضاشاه را به او سپرده بود. (ص۱۷۵)

لباس‌پوشيدنِ لمپن نيز هم‌چون خوردن و تكلم او ويژه است.

او ميانه‌ای با لباس‌های مدرن و مرتب ندارد.

مدرن‌ترين لباس لمپن وطنی در پيش از انقلاب، كت و شلوار سياه و يا راه‌راهِ سياه و سفيد با كلاه مخملی است.

لمپن از كفش بي‌بندِ پاشنه‌خوابيده خوشش می آيد. او ترجيح می دهد به جای كراوات، دستمالِ يزدی دور گردن بيندازد و يا در دست بگيرد.

لمپن‌های امروزی بيشتر از ستارگان سينما تقليد می كنند. شعبان جعفری در هيچ يك از عكس‌های كتاب با كراوات ديده نمی شود.

او حتا نزد شاه و سران مملكت نيز، بدون كت حضور دارد.

لمپن عاشق اسلحه است. چاقو -انواع مختلف-، پنجه‌بكس، زنجير، تيغ، قمه، خنجر، و .... كلت و ديگر سلاحای گرم از جمله اسلحه‌هايی هستند كه لمپن امروزی را راضي‌تر می كند.

لمپن پايبند خانواده نيست، با مناسبات زناشويی ميانه‌ای ندارد.

اگر متأهل باشد، حتا نمی داند، صاحب چند فرزند است. از جعفری هم، هيچ اطلاعات درستی در اين زمينه، به رغم سئوالاتی چند، به دست نمی آيد.

ضد و نقيض حرف می زند.

لمپن آدمی است كم‌حافظه، دروغگو و يا به قول خودشان، لاف‌زن.

او در دنيای ذهنی خويش زندگی می كند.

جعفری نيز در اين كتاب لاف‌زنِ قهاری است. برای نمونه؛ "من اصلاً با كسی رابطه‌ای كه به من دستور بده كاری بكنم يا پولی بگيرم نداشتم". (ص
۱۸) و يا، من "هيچ وقت صنار از هيچ سازمانی پول نمی گرفتم".

و جالب اين‌كه در همين كتاب مطرح می شود كه او حقوق‌بگيرِ شهربانی هم بوده است.(ص
۳۷۹) از به‌هم‌بافتن‌های او در مورد تير خوردنش در حوادث ۹ اسفتد و محكوم به اعدام شدنش به علت حضور فعال در اين حادثه، و... خود نيز نمی تواند كوچك‌ترين سندی ارايه دهد.

و يا با وجود اسناد ارايه شده هم منكر مضروب كردن دكتر فاطمی است. (ص
۱۷۵)

از آنجا كه لمپن ريشه در حاشيه شهر دارد، ترجيخ می دهد، در همان حاشيه نيز زندگی كند.

به تمدن شهر كه پا بگذارد، ادامه زندگی برای او مشكل‌تر می شود.

لمپن با خيابان‌های تميز و خانه‌های زيبا ميانه‌ای ندارد.

به طور كلي، شهرت لمپن و اعتبار او به اين محلات تعلق دارد، آنجاست كه او به سمبل بدل می شود. در مناطق شهری چنين امكانی برايش مهيا نيست.

تأكيدهای مكرر شعبان جعفري، در اين‌كه، بچه سنگلج است و تا پايان عمر در همان محله زندگی می كرده و بارها سران مملكت را در همين محل به خانه‌اش، جهت صرف چلوكباب و آش و ... دعوت می كرده، در همين نكته نهفته است.

اقتدار، عظمت و رشد لمپنيسم در ايران و نقش برجسته آن در سياست و فرهنگ كشور، پيش ار آن‌كه به لمپن بر گردد، به شاه و حكومتی بر می گردد كه، لمپن‌پرور بودند و بقای خود را در حمايت از آنان می ديدند.

در حمايتِ دولتی و پشتيبانی حكومتی از لمپنيسم بود كه؛ در دهه چهل، همزمان با سرازير شدن روستائيان به شهر و ايجاد شهرك‌ها و حلبي‌آبادها، لمپنيسم نيز رشد كرد.

همزمان، با گسترش سينما و تلويزيون، فرهنگ لمپنی از اين طريق به تمام نقاط كشور صادر شد. در همين دوران است كه، تصنيف‌ها عموماً و داستان‌های فيلم‌های فارسی خصوصاً به زندگی و فرهنگ لمپن‌ها اختصاص داشت. همه دنبال شانس می گشتند تا "سرنوشت"، آنان را از "قسمتِ" موجود نجات دهد.

در اين دوره حتا لمپنيسم اپوزيسيون سياسی را هم تحت تأثير قرار داد. گوشه‌هايی از رفتار اجتماعی جنبش چريكی ايران، به ويژه در پوشش، آرايش، نفی مطالعه، نفی زندگي، و... تنها با لمپنيسم قابل تفسير و تعريف است.

جامعه شبه مدرن ايران زمينه‌ساز مناسبی برای رشد لمپنيسم در اين كشور بود.

لمپن را با قارچ تشبيه كرده‌اند. قارچ از خود ريشه‌ای ندارد، نيازمند تكيه‌گاه است.

شاه ايران نيز، با آن‌كه ريشه در مردم نداشت و بر آنان متكی نبود، خود تكيه‌گاهی استوار برای لمپن و لمپنيسم بود.

شعبان جعفری و كتاب خاطرات او نمونه‌ای است روشن بر اين مدعا. همان گونه كه شاه با گرايش روزافزون به سياست آمريكا، مراتب سپاسگزاری خود را از آن دولت در بازپس گرداندن او به حكومت، ابراز داشت، همان گونه كه ديگر دست اندركاران وطنی كودتای
۲۸ مرداد، هر يك به فراخور حال صاحب مسئوليت و منصبی شدند، واگذاری زمين و بودجه برای ساختن باشگاه به شعبان جعفری و سپردن مسئوليت "رئيس ورزش باستاني" به او، شركت در مراسم افتتاح باشگاه جعفری و مقرري‌های كلانِ ماهانه برای او، خود در اصل، حمايت و تشكر محمد رضاشاه از لمپنيسم ايرانی بود، لمپنيسمی كه از زبان جعفری اعلام می دارد؛ "ديگه احتياج (مالي) نداشتم.

دور و وريامونم همه‌رو سيراب می كردم" (ص
۲۱۹)، لمپنيسمی كه در حكومت سهم داشت و حامی آن بود. و اين ننگ تنها به محمدرضاشاه بر نمی گردد، سران جبهه ملي، كه "وقتی با مصدق بودم، بازاريا و جبهه مليا كمك (مالي) می كردند". (ص۲۱۹) و همچنين روحانيت و ... ديگر حاميان، هر يك در رشد لمپنيسم، به ويژه لمپنيسم در سياست، سهم داشته‌اند و شريك اين ننگ هستند.

اگر چه در دوران صفويه و قاجاريه، كشور جولانگاه لمپن‌ها بود، محمد رضاشاه ايران لمپنيسم را به نفع خويش مهار و محدود كرد، ولی خمينی آن را در كميته‌های انقلاب اسلامي، با هزار ترفتد و هزاران مشكل، سازماندهی كرد.

چماقدارانِ حكومتی كه در اين ارگان سازماندهی شده بودند، همان‌هايی هستند كه، به وقت لزوم، به دفاتر مخالفين يورش می بردند، آدم می ربودند، می كشتند و ...، اعمالی كه هنوز هم ادامه دارد. جعفری می توانست چپ، مصدقی و يا مسلمان هم باشد.

چنانچه از نظر ماهيت، او هيچ فرقی مثلاّ با طيب كه شهيد راه اسلام است، ندارد.

كتاب خاطرات جعفری گوشه‌هايی است از تاريخ نانوشته كشور ما و نقشی را كه لمپنيسم در اين تاريخ بر عهده داشت.

از خانم هما سرشار بايد ممنون بود كه اين امكان را پديد آورد و برای نخستين بار خاطرات يك لمپن را به كتابت در آورد.

كتاب دارای عكس‌های زيبايی هم هست كه ارزش تاريخی دارند.

می توان گوشه‌هايی از روانشناسی اجتماعی ما ايرانيان را نيز در اين عكس‌ها بررسيد.

رفتار و خصوصيات اجتماعی افراد هر جامعه بيانگر شعور اجتماعی و نشانگر وضعيت و موقعيتی است كه آن جامعه در آن قرار دارد.

خاطرات شعبان جعفری نيز به همه ما بر می گردد، همه ايرانيانی كه ادعا دارند؛ گوی سبقت را در علم و دانش و فرهنگ و تمدن از همه ربوده‌اند.

كتاب را در دست بگيريم و خود را، "منِ ايراني" را در اين آيينه بهتر ببينيم.

اول آگوست
۲۰۰۲

بازنويسی پنجم فوريه
۲۰۰۳



توضیحات

۱–برای اطلاع بيشتر به كتاب "سلسله پهلوی و نيروهای مذهبی به روايت كمبريج"، ترجمه عباس مخبر، ص ۶۴ رجوع شود. نشر طرح نو، تهران ۱۳۵۷

۲–مذكور، ص۹۸-۹۷

۳–ابراهيميان، ايران بين دو انقلاب، ص۲۸۰، به نقل از تاريخ كمبريج، ص۱۰۲

۴- در اواخر دهه چهل، زنده‌ياد علی اكبر اكبری كتابی با نام "لمپنيسم" منتشر كرد، ولی اين كتاب پس از چاپ از سوی ساواك جمع‌آوری شد.

اين كتاب در روزهای انقلاب در شمار كتاب‌های جلد سفيد، و همچنين در سال
۱۹۹۱ در خارج از كشور، تجديد چاپ شد. تا آنجا كه به ياد دارم، اين تنها كتابی است كه به نقش و زندگی لمپن‌ها در ايران پرداخته است.

اكبری اين نقش را در رفتار اجتماعی لمپن‌ها (فيلم فارسي، ترانه و تصنيف و...) دنبال كرده است، ولی نتوانسته و يا نخواسته به موضوع لمپنيسم و سياست به شكل وسيعِ آن در تاريخ و فرهنگ ايران بپردازد.

۵–شماره‌های داخل پرانتز، صفحه‌ای از كتاب است كه نقل قول از آن آمده است.

۶ -گوبينو، سفرنامه "سه سال در ايران"، ص۱۱۰، به نقل از تاريخ اجتماعی ايران، جلد سوم، مرتصی راوندي

۷ –چنين به نظر می رسد كه رضاشاه بدينوسيله می خواست از شرّ گذشته خويش رها شود. او در تاريخ‌نويسی ايران نيز اين شيوه را دنبال كرد.

۸–محمد عاصمی مدير مسئول ماهنامه كاوه كه خود از فعالين فرهنگی دهه بيست و سی در ايران بودند، بر اين باورند كه؛ "حكيم‌الملك هركز به تأتر فردوسی نيامده بود.

اصولاً نوشين با دعوت از رجال حاكم به تأتر موافقت نداشت...". كاوه، شماره
۹۸، تابستان ۱۳۸۱، ص ۱۵۵.

۹ –برای اطلاع بيشتر در اين زمينه، رجوع شود به؛ تاريخ مشروطه ايران، احمد كسروي، بخش دوم، گفتار نهم، صص ۵۲۱ تا ۵۰۵

۱۰–حامد الگار، نقش روحانيت پيشرو در جنبش مشروطيت، ص ۲۸

۱۱–رستم‌التواريخ، ص ۱۰۴ در اين كتاب می توان سيمای لمپن‌ها را در دوران صفوی به تفصيل بازيافت.

۱۲–ابوالقاسم طاهري، تاريخ سياسی و اجتماعی ايران از مرگ تيمور تا مرگ شاه عباس، ص ۲۴۵، به تقل از تاريخ اجتماعی ايران، مرتضی راوندی (فصل عياران و جوانمردان)، ص ۵۸۹ . در هر دو كتاب مذكور می توان گوشه‌هايی از قدرت لمپنيسم را در تاريخ ايران بازيافت.

۱۳ ـهوشنگ وزيرى، مردی از طايفه عياران، كيهان پنجشنبه ۳۱ ژوئيه ۲۰۰۲، صفحه فرهنگ و دانش

۱۴ –از كتاب "تاريخ قيام ۱۵ خرداد به روايت اسناد"، نوشته جواد منصوري، جلد اول. به نقل از هما سرشار، شعبان جعفري، ص۲۹۳

۱۵ –صادق هدايت، داش‌آكل