مقالات سیاسی

صفحه 21                                                        صفحه اول صفحه قبل

 

پاييز فصل دانايي و رابطه شب سياه و تاريک با ايران..

 

پاييز فصل داناييست  پاييز عصاره تجربه هاي بزرگ گدذشته است   آيا خواب بزرگ درون آيينه پاييز را تجربه مي کند
آيارنگ هاي خوب پاييز از فرياد بزرگ مايه نگرفته است
 ...
آياغريبي عظيمي بر جهان هستي حکمفرما نيست  آيا اين غربت بزرگ را در پاييز نمي توان ديد.  
من زمستان را نمي خواهم بشناسم و در عين حال شب تاريک را دوست دارم    شب از حرکت است و روز نيز از حرکت زمين
من شب سياه  را دوست ندارم شب تاريک شبي است طبيعي  ولي شب سياه  شبي است بد  شبي است خفقان آور    شبي است که از سياهي قلب هاي بد جريان مي ياد  شبي است که آزادي را مي خورد .. نوشته کتاب ها را از چشمان تو پنهان و دوست داشتن را بيمار مي کند.    
                                
م.ايزديار.1992

 
فرياد را سبز کن :

گفته بودم
و بار ها و مکرر    فرياد کرده بودم
روز را دوست دارم   و شب را مي شناسم

امروز باز دانستم
براي اينکه خورشيد را
براي اين که   روز را
در شب سياه زندگي کنم
به ياري تو اي رفيق راه
نياز دارم

من نياز را
گه در شعرم
و در فرياد بزرگ تنهايي ستارگان زميني
آن شب دير.....آن شب سال ها
در آن شب هزاران سال ها
از درختي باييز شده
از ايران
آموخته بودم

در تو اي بزرگ درخت سبز
در تو اي بزرگ فرياد زندگي
همراه خون سبز روز
به برگ هاي سبز تو
جاري مي شوم
من    روز خوب را
در پاييز
آنگاه که ترا     غم زده
در گوشه اي حيران   نشسته
که تصوير زمستان را
در جشم هايت رنگ مي زدي
شناختم
ديدم
باورم کن
روز آنجاست
 
در فرياد
و به تو اي رفيق خوب،اي انسان
نياز مند است،   اين روز بزرگ خوب

و دانستم که روز بزرگ است
زيرا
هم چون خواب قطره اي در تاريکي
غلطان
در خواب چشم هاي پاييز شده تو
حيران
خود را مي داند
و به اميد روان شدن     به قلب تو
بهار را
دو باره خواب مي بيند
       
اين روز بزرگ خوب را
دوست دارم
من مي دانم      که قلب هايمان
موزون       با طپش بزرگ گيتي
روز را    در کنار درخت سبز
فرياد مي کنند
و   فرياد را سبز مي کنند
زيرا    تو،  مي داني
زيرا  از دريچه اي   خود را
بيرون
در آنجا
در دور ها
همراه نور  ديده اي
تو    بيرون از خويشن خويش
همراه نور
از لاي لاي برگ هاي سبز
طرافت فرياد را
همراه نور ملايم روز
از جشمهاي پاييز شده خويش
ديده اي
فرياد را
سبز کن
    
اي رفيق.
               
                       
م. ايزديار.