|
دیدگاه ها |
صفحه
61
مذهب برای بقای
خود از ايجاد ترس و وحشت در کودکان نيز دريغ نمی ورزد.....
![]()
سالها
از پنج شيش ساله گی ام گذشته بود....تا
اينکه يه روز تو يه جنگلي روی یه پلی که رود
خونه
کوچیکی با آبی ذلال از زیرش رد می شد و در یکی از طرفهی رود خونه
چند تا درخت
انار بود ویساده بودم و به عبور آب رود خونه از
زیر پل نیگا می کردم . به خوبی نمی
دونم چرا شايد مجموع? چيز هايی که در
محيط اطرافم بود منو به زمونای پنج شيش
ساله گيم برد
.
رفته بوديم کرمونشاه و چند روزی مهمون
یکی از فامیلای مادرم
بودیم موقعی بود که بابای مادرم که من فقط یه
دفعه دیده بودمش مرده
بود..
.
دوتا زن بین مهمونا بودن که همیشه تسبیح
دستشون بود و از رو يه کتابی که اسمش
کتاب دعا بود با صدای بلند دعا می خوندن
و یا اينکه مشغول نماز خوندن بودن
... يادمه بعضی از مهمونا پول میذاشتن
زيرپارچه ای که اونا روش نماز می خوندن تا
نمازایی رو که بده کارن اون دوتا زن به
جای اونا بخونن..... و شبا که بچه ها با
زنها و دخترا به ريديف تو حيات می
خوابيدن وختی چراغا رو خاموش می کردن زن حاج
آقا از اون دوتا زن می خواست که جک!
تعريف کنن که هم? آنها راجع به پايين تنه
بود و با خند? زنان همراه می شد چند تا
از لطيفه ها که خيلی رکيک بودن خيلي طرف
دار داشت و شب های بعد هميشه متقاظی
داشت
.
اونا هم?
قصه های مذاهب مختلف رو می دونستن و
خيلی از وختا بچه ها رو دور خودشون جمع می
کردن ... از بهشت و جهنم می گفتن ...از
طوفان شنی که بر قومی نازل شده بود...و
موجودايی تو دنيا هستن که ما نمی تونيم
به ببينيم اشون..... و که يه رود خونه اي تو
اون دنياس که نه سرش پيداس و نه تهش و
به جای آب يه چيزي مثل چرک زخم تن آدم که
مونده شده باشه توش جريان داره
...واينکه يه پلی رو اين رودخونه اس که خيلی باريکه
و ...و هر کسی نمی تونه به آسونی از روش
رد شه و خودشو به اون طرف که بهشته برسونه
...و سوال هايی که رو پل از آدم راجع به
اسمای،،،،،می پرسن و تازه بايد همشو بلد
باشی و به طرطيب جواب بدی ....به هر حال
هر کی کارای خوب کرده باشه و هم? سوالات رو
راجع به فامیلای،،،،،درست جواب بده می
تونه از رو پل رد شه و هر کی آدم خوبی نبوده
باشه و تکاليف ،،،،ی شو انجام نداده
باشه پاش ليز ميخوره و می افته تو رود خونه که
از توش آب ذغـّوم در حالی که می جوشه
رد می شه .و.و.و...
تا اينکه يکی از
روزا يه صندوق انار آوردن تو خونه و تا
چند روزی انار برای خوردن داشتيم . شبها
همون دو تا زن قبل از شام يه سينی
جلوشون می ذاشتن يکی شون مثل همیشه با صدای
بلند دعا می خوند و اون يکی در حالی که
انار دون می کرد برای ما بچه ها حرف ميزد
. يکی از شبا تعريف کرد که يکي از
،،،،،فرموده که هر کی وختی بتونه يه انارو با
دستاش دو قسمت کنه و هم? دونه های انار
رو بخوره بدون اينکه يه دونش زمين بی افته
می تونه از رو پل صرات رد شه و تو آب
ذغوم نيافته ....و فردای اون شب به هر کدوم از
ما يه انار درسته داد!
من تا دو روز جرات نمی کردم انارم و
بخورم از اين می
ترسيدم مبادا موقعی که می خواستم انارو دو قسمت
کنم دونه هاش بريزه زمين...روز دوم
بعد از ظهروختی همه خوابيده بودن رفتم
رو يکی از پله های حياط نيشستم و با ترس ودر
عين حال با کنج کاوی انار را با دو
دستم از هم به دو قسمت کردم
تعداد زيادی از
دانه های انار به زمين ريخت......
من کودکی بودم و زندگی را همراه با
خنده
های بی ريای کودکانه دوست داشتم . من قطره
های درخشان آب رود را همراه با تابش
خورشيد دوست داشتم . من رود را لبريز
از آب ذلال آواز خوان دوست داشتم . من
درخت انار را با انار در کنار رود آن
در? خوب خيالم دوست داشتم . من و دانه های
انارم آب ذغوم داغ قص? آن دو زن را دوست
نداشتيم .....
دانه های ريخته شده به
زمين را با دقت جمع کردم و بين دو تک?
انار جا دادم و هر دو قطعه را با نخی به يک
ديگر چسباندم و آن را در جيب کتم گذاشتم
. و شب مثل هميشه کتم را دو تا کردم و زير
سرم گذاشتم و خوابيدم
......
هوا بيشتر تاريک بود تا روشن باد تندی
همراه
با شن هايی درشت و ريزمانع از اين می شد که
بتوانم به راحتی حرکت کنم سنگهای بزرگی
با فاصله های کوتاهی از هم در صحرايی که
من راه می رفتم که گويی از آسمان به زمين
افتاده باشند و نيمی از بدنشان در ماس?
صحرا فرو رفته بود همراه باد شن باعث می
شدند که نتوانم دور ها را به بينم و سمت
حرکت مشخصی برای خود انتخاب کنم وحشت غير
قابل توصيفی هم در من بود وهم در وجود
محيط اطرافم. بادگرم صحراهمراه با شنهای
داغ از سورخهای آرنج کتم که پوسيده و
سوراخ بودند داخل لباسم می شدند و تن مرا با
داغی خود می سوزاندند . در اين تصور
بودم که موجودات بدی که بدن نداشتند و من هر گز
نديده بودمشان در جايی در آن صحرا که
نمی دانستم کجای آن در تعقيب من می باشند
.
دستم را در جيب کتم کردم انار هنوز
آنجا بود برای اطمينان از اينکه انار از
جيبم بواسط? باد بيرون نيافتد آنرا بين
انگشتان دستم گرفتم نخی که دو قطع? انار را
با آن به هم چسبانده بودم کمی شل شده
بود انارم رنگ سرخ درخشنده ای داشت
.
خوب
می دانستم دره ای که آن دو زن برای بچه
ها قصه کرده بودند در جايی از آن صحرا می
باشد.... تا اينکه در پيش پای خود گودی
بزرگی را دیدم سعی کردم از بين بخار داغی
که از آن بيرون می آمد انتها و ابتدای
شکاف بزرگ را از دور به بينم کمی دور تر از
جايی که من ايستاده بودم بين دو طرف دره
پلی را ديدم که با طناب ساخته شده بود و بر
اثر باد به شدت تکان می خورد در حالی که
در جستجوی ابتدای پل بودم در آنطرف پل درخت
انار سبزی را ديدم ...به ابتدای پل
رسيدم انتهای پل به خوبی ديده نمی شد سعی کردم
عمق دره را ببينم تا شايد کسانی را که
در ماد? چرکين جوشند? آن قصه افتاده بودند به
بينم در اعماق در بين بخار رود زرد
رنگی بود ولی ساکن بود مرده هايی در کنار رود
لخت و رنگ پريده نشسته بودند آن دو زن
نيز بين آنها بودند و از حرکت دستهاشان معلوم
بود که هنوز دارند قصه تعريف
ميکنند!
انار را که در دستم بود در جيبم گذاشتم
و به درخت انار که آنطرف رود بود نگاهی
انداختم .....
سالها از پنج شيش ساله
گيم گذشته بود .....تا اينکه يه روز تو
يه جنگلی روی يه پلی که رود خونه
کوچيکی با
آبی ذلال از زيرش رد می شد
...
مداد و دفتر چه
سفيدی را از جيب کوله پشتيم بيرون
آوردم دفتر سفيد را روی نرده های لبه
پل گذاشتم و....
2006 -11- 1
نهار ديروز : «امروز دعوت کردن کسی
برای ديروز»
و من درخت
انار را
که در تاريکی داغ می روييد
و دانه های انار را
بدون درخت
که
در روزِ مطبوع شيرين می شد
در دو طرف پرتگاه عريض
با چشم هايم که به سرخی
دانه ها بودند
می ديدم
و با هر دو دستم
لمس می کردم
و خود از ميان
دو پاره می شدم
و دانه های انار
در ميان دو معنا
حيران و وحشت
زده
به دهان من می نگريستند
...
و آنگاه من با خود
عروسک های متروک را
که در رود در اعماق می جوشيدند
به کلم? دروغ
به خان? سياه
و به
نهار ديروز
به ديوار کهن? درد
و به سفر? رنج
به خوردن زمان
همراه با
گردی سياه
به ميهمانی
به خواندن صفحه های دروغ
که ميوه های شاخه های سياه
بودند
به باغ درختان سياه
به حيران شدن از دانستن
دعوت کردم
.
و هر
کدام از دستهايم
به ديگری فخر فروختند
.
و آنگاه در ميان پل هم چنان که می
مردم
سبز را
همراه با دانه های بی خبر
با اشک
فرياد کردم
و پل را
خرد کردم
و درخت انار را با انار
در کنار حوض خانه
با چشمهای ماهی
سرخم
باز
آشنا کردم
و آدم ها لباس عروسک شکل را از تن بدر
کردند
و آن دره نبود آنجا
درخت و ماهی و خورشيد بود
در هوای تاز? فرياد سبزم
.
م.
ايزديار 1990
همراه با
درود فراوان.
سوابق
فعاليتهای سياسی، اجتماعی و فرهنگی: با
درود به هم? رفقا