|
دیدگاه ها |
55-a صفحه
مصاحبۀ اختصاصی احمدی
نژاد با خبر نگار
تصادفی در مورد اشغال
سفارت و صحرای طبس .
((سازمان
انتشارات جاویدان که
سالهاست در مورد چاپ
کتابهایی از این قبیل
پیشقدم بوده کتاب
حاضر را که توسط
مشترقی آلمانی و آقای
ذبیح الله منصوری
آنرا بفارسی سلیسی و
روان ترجمه کرده
اقدام به چاپ نموده
است .
ص ده از کتاب اما م
حسین و ایران نویسنده
: کورت فریشلر ترجمۀ
ذبیح الله منصوری .
چاپ دوم زمستان ..
1362
نویسندۀ کتاب کورت
فیشلر آلمانی است و
آقای ذبیح الله
منصوری آنرا به فارسی
برگردانیده اند .
آنچه که بطور کلی در
بارۀ این مولف و سایر
مولفین اروپایی که در
بارۀ دین اسلام و
شخصییت های آن کتاب
تالیف کرده اند باید
گفته شود بسیار است .
صفحۀ سیزده
نخست آنکه مسایل
اسلامی از قرن هفدهم
میلادی مورد توجه
دانشمندان اروپا بوده
و بعد ها دانشمندان
آمریکایی هم در صدد
برآمدند که راجع به
مسایل اسلامی و
بزرگان اسلام از هر
طبقه نوشته و از
پنجاه سال قبل معدودی
از آنها بفازسی ترجمه
شده است .
اما دانشمندان
اروپایی و آمریکایی
تا آغاز این قرن و
حتی تا قبل از جنگ
دوم جهانی توجهی به
تحقیق در مسایل مربوط
به مذهب شیعه دوازده
امامی و بزرگان این
مذهب نداشتند و فقط
بعد از جنگ دوم جهانی
نسبت به این مذهب
ابراز علاقه کردند .
))
حتما پیش خودتون می
گین بابا این مطالبی
که خوندیم چه ربطی به
اشغال سفارت « منظورم
سفارته نه کعبۀ بعضی
از آدم ها ! » داره .
من هم با شما موافقم
... همین طوری خواستم
یه چیزی بنویسم من
هم ربطه شو خودم نمی
دونم ....
از شما چه پنهان
یکی از روزای زندگیم
وقتی از خواب بلند
شدم منظورم بیدار شدم
... و رفتم صورتم
وبشورم وقتی تو
آینه به خودم نیگا
کردم دیدم تو
پیشونیم نوشته
خبرنگار یه زره پیش
خودم فکر کردم... و
دو باره صورتم و شستم
خودم و تو آینه نیگا
کردم .. گفتم شاید
آینه شیکسته و منو کج
و کوله نشون میده و
خیالاتی شدم .
ولی.. نه آینه
کثیف بود و نه شکسته
بود . در حالت گیجی
پیش خودم به خودم
گفتم هر چی با دا با
د... و بر گشتم تو
اطاقم... و بین
لباسهایی که داشتم هر
جوری بود یه دس لباس
گر چه با سرمای اون
روز جور در نمی اومد
پیدا کردم و پوشیدم .
دو مرتبه رفتم جلوی
آینه خودمو نیگا
کردم.. آخه میدونید
وقتی آدم پیر می شه
حواس پرتی پیدا می
کنه گفتم شاید مثل
همیشه کمی از ریشم و
خوب اصلاح نکرده
باشم و یا یه تیکه
از خورده صابون رو
صورتم جا مونده باشه
. ولی بر خلاف همۀ
روز ها وظع سر و
صورتم خوب بود .
حالا دیگه موقعش بود
که برم تو خیابون و
خبر نگار بشم و از
همه چیز و از همه جا
سر در بیارم خیلی از
خودم تعجب کردم پیش
خودم فکر می کردم ..
که بابا تو که تو
دانشگاه خبر نگاری
درس نخوندی راه دروغ
گفتن و وارونه نشون
دادن اوضاع را یاد
نگرفتی چطور شده
که یه دفعه خبر نگار
شدی .. من که از کلمۀ
خبر نگاری و خبر
گذاری بدم می اومد
پیش خودم گفتم بابا
یکی رو پیدا کن و باش
مصاحبه کن و قال قضیه
روبکن ودر حالی که
به خودم دلداری می
دادم به خودم
قبولوندم که وقتی بر
گردم خونه و تو آینه
صورت خودمو نیگا کنم
رو پیشونیم ننوشته
خبر نگار
بلکه نوشته
مصاحبه گر تصادفی .
وقتی از خونه اومدم
بیرون متوجه شدم که
مردم همینطور که از
در خونه شون می اومدن
بیرون و معلوم نبود
کجا دارن می رن
واینکه من نمی
فهمیدم چرا با خودشون
حرف می زنند . ...
خوب گوشام و تیز
کردم که چی دارن می
گن ... می گفتن مرگ
بر آمریکا ... چه
بزرگ و چه کوچیک
همه یه جمله رو
تکرار می کردن ...
مرگ بر آمریکا ...
من که احساس می کردم
حالا دیگه خبر نگار
شدم به یکی از اون
مردم نزدیک شدم و در
حالی که پیشونیم و
نزدیک چشماش کردم
گفتم به بخشید آقا
من خبر نگارم ... مرد
بعد از اینکه نگاهی
به پیشانی من انداخت
و نگاهی به لباس من
بدون اینکه جواب من
را بدهد زیر لب
تکرار کرد مرگ بر
آمریکا ... و دور شد
...
تا اینکه مردی که
ته ریش سفید و سیاهی
داشت و اینطور که
بعدا متوجه شدم داشت
می رفت سر کارش توجه
مرا بخود جلب کرد
ظاهر او حالت عادی
مردم دیگری را که در
آن کوچه دیده بودم را
نداشت ... پارچۀ
شلواری که به پا داشت
از پرچم آمریکا بود
...کتش از پارچۀ پرچم
های قاطی پاطی ای بود
یه قسمتش فرانسوی
...یه قسمتش
ایتالیایی ... جیبش
روسی ... پیرهنش
ژاپنی ... و از همه
مهم تر پارچۀ آستین
کتش از پرچم ایگیلیس
درست شده بود ... و
ناگفته نماند که چشم
چپش مثل اینکه درد می
کند کوچک تر از چشم
راستش بود ...
پیش خودم گفتم
خودشه همونی اه که
من باید باهاش مصاحبه
کنم ...
راستش اولش کمی تردید
داشتم آخه لبا ساش
مثل بقیه آدمایی که
تو اون کوچه دیده
بودم نبود ... کمی
پیش خودم فکر کردم
... این بابا تو این
کوچه که مردم رفت و
آمد دارند چطوری
پیداش شده حیرت
زده و در حالی که
سعی می کردم به خودم
مسلط باشم... به خودم
گفتم اگه امروز
آیینه به تو گفته خبر
نگاری پس خبر نگاری
...چشمت کور ... یه
نفس عمیق کشیدم
...دفترچه و مدادی که
در دست داشتم رو
آماده کردم و رفتم
جلو ... به خودم گفتم
هر چی بادا باد ...
زور زورکی کلمۀ سلام
از دهنم در اومد (
میدونید راستش من با
کلمۀ سلام مساله دارم
...در این مورد بعدها
با هم صحبت می کنیم )
طرف خندۀ مذحکه آمیزی
کرد و جواب داد...
س.......لام ! .
گفتم آینه به من گفته
که خبر نگارم ... و
اگه اجازه بدهید می
خواهم با شما مصاحبه
کنم ....
در حالی که سعی می
کرد چشم چپش را به
بندد با چشم راستش
نگاهی تحقیر آمیز به
سر تا پای من انداخت
و گفت ...
صدای شما به گوشم
آشنا است... شما
همونی نیستی که وقتی
من رفته بودم با
چاوز... خمینی
آمریکای جنوبی !.. که
تازه گی ها
اینگیلیس سر کارش
گذاشته و هنر پیشۀ
معروفی داره میشه
ملاقات کنم با من
مصاحبه کردید ... و
سعی شما در این بود
که ملکۀ اینگیلیس را
که تهیه کنندۀ نمایش
نامه است به تمسخر
بکشید ...
فکر می کنم که در
این موقع راستش یه
کمی رنگم پرید ....
گفتم چرا
خودمم .... به
بخشید متوجه نشدم
شما همون کار گذار
ملکه هستید ... و به
این توجه نکردم که
مورچه ها ملکه دارن
... زنبورا ملکه
دارن پس آدمام
باید ملکه داشته باشن
... شاه داشته باشن
... پیامبر داشته
باشن... ولی عصر و
ولی بعد از ظهر
داشته باشن... خدمت
گذار باشن ... ارباب
داشته باشن... و شما
خوانندۀ این مطلب
بقیۀ حرف من را ادامه
بدهید . و. و . و. و.
و. شمام امروز مثل من
خبر نگار شدید ...
اگه نه چرا این پرت
و پلا ها رو می خونین
..!
یه دفعه دیدم از پشت
سر دو نفر نزدیک شدن
و دستای منو از پشت
به هم بستن ....
من که حاج و واج
مونده بودم به خودم
قیافۀ یک خبر نگار
جدی را گرفتم و
گفتم... من خبر
نگارم و نباید با
من این طور رفتار
شود ...!
طرف که لباس های رنگ
و وارنگی به تن
داشت گفت ....
نه... کور خوندی...
این دفعه من خبر
نگارم ...
ما رو دس بسته بردن
تو یه قهوه خونه ...
منظورم چای خونس
....
مثل این که اون روز
صبح که از خواب پا
شدم گیج بودم و
خیالاتی شده بودم
....زرشک ...
وقتی از شمال تهران
به طرف جنوب تهران می
رفتی نزدیکای میدون
راه آهن سمت چپ یه
مسافر خونه بود که
در طبقۀ زیرشم یه
قهوه خونه بود ....
که دم دمای غروب
تو قهوه خونه یه
مرشدی بود... با ریش
سفید .... و با صدای
دو رگه و زیبایی
اشعار فردوسی را می
خواند... حرف های
مردمی که تو اون قهوه
خونه جمع می شدن اون
زمونا بوی سیاسی داشت
... تا یادم نرفته
بگم که دو تا
استکان چای سه شاهی
... سی شی یعنی یه
قرون و ده شیی بود
...
بازم خسته شدی و پیش
خودت می گی بابا
این حرفا چه ربطی به
اشغال سفارت آمریکا
داره ...
راستش منم مثل شما
گیجم ... می دونید
آخه من یه رفیق آذری
داشتم که با هم می
رفتیم تو اون قهوه
خونه و راجع به آیندۀ
منطقۀ نفت خیز آسیا
صحبت می کردیم ...
یکی از مسایلی که
راجع بش صحبت می
کردیم این بود که
سر مایه داری چگونه
در مورد آیندۀ منطقه
برنامه ریزی خواهد
کرد ... مثل دولت ها
که وقتی میان روکار
برنامۀ چهار ساله و
یا ده ساله .. و بعضی
از وقتها بیست ساله
.. مثل هویدای ..ج...
ک....ش... که برنامۀ
بیست ساله داشت ..زکی
... این.. دو تا رو
...ب ز ب ج
ی ک ی ... ولی
سرمایه داری جهانی
چه طرح هایی می
توانست در مورد منطقۀ
آسیای شرقی داشته
باشد بسیار جالب بود
... و هنوز این
مسایل را باید مورد
بررسی قرار داد ...
بدون شناخت سرمایه
... و یا واظح تر
بگویم بدون شناخت و
تحلیل رابطۀ انسان در
گذشته و حال ... نمی
توان به طرح های سر
مایه داری برای بقای
خود پی برد حالا که
پیر شدم خیلی یاد اون
روزا می افتم ...دست
خودم نیست ... آخه
این رفیقمون کمونیست
بود ...و و خیلی از
شاه بدش می اومد ...
اسمشم بود ....
من اون زمانهایی که
با دوستم که بعدشم
یکی دیگه به ما اظافه
شد .... اون یکی که
داستان جدایی دارد که
بعد ها راجع به آن با
هم صحبت خواهیم کرد
... می رفتیم قهوه
خونه تا چای بخوریم
..!
راستش شمام اگه به
جای من بودید پرت و
پلا می گفتید
....صحبت از اشغال
سفارت آمریکا بود یا
حادسۀ طبس ....؟
هر دو تاش به هم
مربوطه هم مسالۀ طبس
و هم اشغال سفارت
....
بالاخره ما رو دس
بسته بردن تو همون
قهوه خونۀ قدیمی ...
قهوه خونه همون شکل
سابقشو داشت یا من
دوست دارم که شکل
سابقش رو داشته بوده
باشه بخار سماور
همراه با بوی چای و و
دود قلیان دو مرتبه
منو یاد رفیق ام
انداخت ...چه خندۀ
شیرینی داشت ...همیشه
می خندید ... و وقتی
جدی صحبت می کرد به
نظر کوهی می اومد می
دونست چی داره می گه
و به گفته های خودش
اطمینان داشت به
همین دلیل روی شنونده
تاثیر می ذاشت
...خنده های شیرین و
دستهای گرم و مهربانش
خاطره انگیز بود ...
یه روزی وقتی بزرگ و
بزرگتر شدیم ... عصر
بود ... جمهوری
اسلامی حاکم بود
...تظاهرات بود ...من
و این رفیق تو
تظاهرات بودیم ...
تیر اندازی بود
...همه می دویدیم ...
.....
فردای اون روز وقتی
رفتم در خونه دوستم
...سوت زدم تا مثل
همیشه سرشو از پنجره
بیاره بیرون و بگه
الان میام پایین
...پنجره باز نشد ...
هوا گرم بود ... رفیق
ترک مهربانم را دیدم
که مرا در آغوش می
کشدو می بوسد ...
ترسیدم ...یاد دیروز
افتادم که با رفیقم
تو تظاهرات بودیم
...چشم های رفیق آذری
ام ... قرمز بود ...
دو هزار تومن از پدر
و مادر رفیقمان برای
خرج گلوله گرفته
بودند...تا جسد و
لباسهای سوراخ شده از
گلوله باران وی را به
پدر و مادرش تحویل
دهند .
فرهاد یادت گرامی باد
...من آن کوچه و آن
پنجره را همیشه دوست
دارم ...
رفیق دوست گرامی
تو رفیق فرهاد
نبودی بلکه رفیق
فریاد بودی .
به یاد سینه های
فراخ و مملو از عشق
مبارزین راه آزادی
............
نمی خواهم این
داستان و براتون مفصل
بنویسم آخه قرار بود
من راجع به اشغال
سفارت بنویسم ...
اینقدر از من ایراد
نگیرید گر چه حق با
شماست ...ولی من هم
حق دارم وسط حرف خودم
بپرم و چیزایی بگم که
شاید از نظر شما ربطی
به اشغال سفارت
نداشته باشه ...
بریم تو قهوه خونه و
به بینیم اونروز
خیالی در پشت میز
قهوه خانه چه گذشت
....
مردایی دست منو بسته
بودن بر حسب تصادف
! منو
پشت همون میزی نشوندن
که خیلی سالها پیش با
رفقام میشستیم ...
میزچوبی قهوه ای رنگ
برایم آشنا بود و جای
آرنج رفیقم را روی
میز دیدم ... رفیق
فرهاد چه شیرین
می خندید ....
سوال :
اسم من احمدی نژاد
است و به نماینده گی
سرمایه امروز می
خواهم از شما سوالاتی
بکنم ...
اولین سوال من این
است که شما در مورد
اشغال سفارت آمریکا
چیزی میدانید یا نه و
اگر امکان دارد برای
ما تعریف کنید و
مطمعن باشید که مطالب
شما را در هیچ نشریه
ای چاپ نخواخیم کرد و
شما در امان خواهید
بود .... چرا که این
مصاحبه در تخیلات شما
اتفاق افتاده و من از
طرف خودم در این مورد
ظمانت جان شما را
تضمین می کنم ... در
ظمن به شما یاد آوری
می کنم که همانطور که
من به سوالات شما در
مورد چاوز صادقانه
جواب دادم شما نیز
جواب سوالات من را
صادقانه بدهید .
آن دو مردی که در
پشت سر من ایستاده
بودند دستهای مرا که
که با طناب پوسیده ای!!
بسته شده بود باز
کردند و روی میز
کوبیدند ...
میز هنوز گرمای
دستان رفیقم را داشت
...
عینکم را از روی
چشمانم بر داشتم و
روی میز گذاشتم ...
شنیده بودم که موقع
باز جویی ابتدا باز
جو سیلی محکمی در گوش
متهم می زند ... برای
اینکه متهم دچار ضعف
و ترس شود ... من
بیشتر نگران عینکم
بودم ... که بر زمین
نیفتد و شکسته شود
...
جواب :
اکر اجازه بدهید قبل
از اینکه مساله اشغال
سفارت را بیان کنم
داستان کوتاه و مختصر
شده ای را تعریف کنم
...
احمدی نژاد : جون بکن
...
فلا........شده...حرفتو
بزن ....
ادامۀ جواب :
هنوزدو سه سالی
مونده بود که حکومت
پهلوی به وسیله جنبش
مردم برای همیشه
متلاشی شود ...
من در تهران زندگی می
کردم و .... برادرم
ریییس ژاندار مری
کاشمر بود ... سالها
بود که او را ندیده
بودم ... با اتوبوس
به مشهد و از آنجا به
شهر کاشمر رفتم ...
ابتدا سراغ مقر
ژاندار مری را از
رانندۀ اتوبوس گرفتم
... اتوبوس در مقابل
مقر ژاندارمری مرا
پیاده کرد ... چند
سرباز وظیفه جلوی درب
ساختمان نگهبانی می
دادند ... گفتم با
جناب سروان محمودی
نژاد کار دارم ... من
برادر او هستم ...
مدتی گذشت ... هلی
کوپتری در حالی که
گرد و خاک می کرد بر
زمین نشست و جناب
سروان از آن پیاده
شدن فرمودند ...!
روز دوم صبح زود
جناب سروان به من
گفت امروز سر کار
استوار شکاری به خاطر
شما راه انداخته ...
سر کار استوار چاق
بود ... سوار جیپی
شدیم ... جایی که در
آن حرکت می کردیم ...
خشک و کویری بود ...
صبح زود بود و هوای
مطبوعی داشت ... حدود
دو ساعتی در راه
بودیم ...من روی
صندلی عقب نشسته بودم
... و سه تفنگ ام
یک آمریکایی نیز
سرکار استوار در جلوی
صندلی عقب در کنار من
گذاشته بود ....
راننده سرباز وظیفه
ای بود ... جاده هایی
که به سختی نشانی از
عبور ماشین در آن بود
را طی می کردیم ...
من از گفته هایی که
بین جناب سروان و سر
کار استوار می شنیدم
متوجه شدم که در
منطقۀ کویر طبس هستیم
.... به جایی رسیدم
که راه به دو قسمت می
شد ... راننده بر سر
دو راهی جیپ آمریکایی
! را متوقف کرد و
پرسید از کدام طرف
بروم قربان ...جناب
سروان گفت ..
از سمت راست ... سر
کار استوار بین حرف
برادرم دوید و گفت
جناب این راه به
منطقۀ ممنوعه می رود
... و ما همانطور که
می دانید اجازه
نداریم به این منطقه
وارد شویم ...!!!!!!
)لازم به تذکر است
که در خاک ایران
هستیم .!!!!!!!!!!!)
صدای بی سیمی که روی
جیپ نصب بود بلند شد
... چیز هایی گفت ...
من که عقب نشته بودم
متوجه نمی شدم چه می
گوید ... فقط متوجه
شدم که جناب سروان
وقتی با بیسیم صحبت
می کند ...تقاظای
کامیون نظامی از مر
کز مشهد را می کند
... اینبار جیپ
آمریکایی ژاندارمری
با سرعت زیادی در
جهتی که من نمی
دانستم به کدام طرف
است حرکت می کرد
...سر کار استوار به
عقب خم شد و سه تفنگ
ام یک آمریکایی را بر
داشت ... و در هر
کدام یک خشاب فشنگ
گذاشت ... برادرم در
حالی که می خندید یکی
از تفنگ ها را به من
داد و گفت ...و قتی
رسیدیم ... و من گفتم
از جیپ پایین به
پر... به پر پایین و
سنگر بگیر ... من که
نه شکار چی بودم و نه
از کشتن حیوانات لذت
می بردم گیج شده
بودم و نمی دانستم
به کجا می رویم و
برای چه باید سنگر
بگیریم ...
سر کار استوار به
رانندۀ جیپ گفت سعی
کن آهسته بروی بطوری
که صدای موتور جیپ
شنیده نشود ...
جیپ متوقف شد ... همه
از آن پیاده شدیم
...نمی دونم شما عکس
برج کسرا را دیده اید
یا نه ...
مثل این بود که قسمت
کوچکی از قوس قدیمی
طاق کسرا از میان شن
های صحرا بیرون مانده
باشد .... دهانه ای
حدود یک متر ارتفاع
برای ورود به داخل
ساختمان دیده می شد
...کمی آنطرف تر
سوراخی بود که از آن
میتوانستی داخل
ساختمان قصر کسرا را
به بینی ...!!!
صدای ایست...
کسی تکان نخورد بلند
شد ... من که نمی
دانستم چه اتفاقی
دارد می افتد خود را
به پنجره ای که تا
نیمۀ آن را شن های
صحرا پر کرده بود
نزدیک کردم ... و سعی
کردم که داخل را
تماشا کنم
داخل محوطه نیمه
تاریک بود ... بوی
رطوبت می آمد خیره
شدم تا کم کم چشمانم
با تاریکی محوطه عادت
کرد ...
حدود شصت نفر آنجا
بودند ... بیشتر زن و
بچه بودند ...صدای
گریۀ بچه می آمد ...
افغانی بودند ... که
از افغانستان گریخته
بودند تا به ایران
بیایند ...
ساعتی بعد دو کامیون
نظامی روسی که متعلق
به ژاندار مری بود
آمدند ...
آن روز برادرم مرا به
شکار برده بود ....
شکار انسان هایی که
در جستجوی لقمه نانی
کویر را در نوردیده
بودند ...
بعد شب همان روز
از بین صحبت های
برادرم متوجه شدم ...
که این افراد ممکن
است خطرناک باشند ...
چرا که در نزدیکی
منطقۀ ممنوعه دستگیر
شده بودند ...
منطقۀ ممنوعه چه بود
و چه اهمییتی داشت ؟
!!!
... اخبار ...ساعت
پنج و نیم بعد از ظهر
روز شنبه دوم خونییو
دو هزار و هفت :
تله ویزیون جمهوری
اسلامی برای ایرانیان
خارج از کشور :
رییس انتظامات کشور
بنا به مصوبۀ مجلس
اعلام کرد که معموران
انتظامی برای رفاه
مردم تمام تفریح گاه
ها و کوهستانها را
برای مقابله با اوباش
و اراذل تحت نظر و
محافظت قرار خواهد
داد و برای اجرای آن
از نیرو های سپاه و
بسیجی و هم چنین از
نیروهای شهر داری های
مربوطه برای ایجاد
امنیت شهر وندان در
کوهستانها استفاده
خواهد کرد ....
احمدی نژاد :
تو داری راجع به
اشغال سفارت افشا گری
می کنی و یا داری به
اخبار گوش می دی ...؟
جواب :
می دونی جناب آخه از
این خبرخیلی خوشحال
شدم .... از این خبر
چیزی که دستگیر من شد
این بود که هنوز مردم
بیدارند و مبارزه را
به کوهستان ها کشیده
اند ...و مبارزه با
جمهوری اسلامی حیاط
بیشتری گرفته تا
جایی که نیرو های
نظامی در کوهستان ها
هم حکومت نظامی می
خواهند بر قرار کنند
.... وقتی حکومتی
فاسد از اوباش و
اراذل صحبت می کند
منظور انقلابیون
میباشد همانطور که
زمان شاه از
انقلابیون به عنوان
اوباش و اراذل نام
برده می شد .
جناب احمدی نژاد با
خواست آزادی خواهی
مردم نمی شود مبارزه
کرد ... من الان که
تو اطاقم نشسته ام و
در کشور دیگری هستم
از این دور ها ...
روی سنگهای
کوهستانهای ایران را
می بینم ... روی
آنها مبارزین ناشناسی
برای شما ولی شناخته
شده برای ایرانیان که
نوشته اند ...مرگ بر
جمهوری اسلامی ... بر
قرار باد حکومت های
شورایی ... نابود باد
سیستم سر مایه داری
...
چشمانم نور سفیدی را
دیدند... صدایی
آمد... و صورتم سوخت
... دست مزدوری را
دیدم که از صورتم دور
می شود ...
رفقا بازم حتما از من
ایراد می گیرید و پیش
خودتون میگین همۀ این
چیزا رو ما هم می
دونیم ...بابا برو سر
اصل مطلب ...قرار بود
از اشغال سفارت
برامون بگی ... ما رو
خسته کردی ... چند تا
جمله بگو و افشا گری
تو کن ... مگه کرباس
میخوای ببری که
اینقدر لفتش میدی ...
راستش من از شما
خجالت زده هستم ...
آخه می دونید منم دلم
پره وقتی می خوام
راجع به موضوعی صحبت
کنم ... نمی دونم چرا
خیلی کشش می دم ...
شانس آوردین که نمی
خوام مفصل صحبت کنم
...
صندلی که روی آن منو
نشونده بودن همون
صندلی بود که رفیقمون
فرهاد دوست داشت ...
گوشۀ قهوه خونه ...
همیشه اونجا رو
انتخاب می کرد ...
دوست نداشت وقتی صحبت
می کنه دیگران
صداشو بشنوند
وقتی حرف می زد و
نسبت به موظویی که
صحبت می کرد رنگ
صورتش عوض می شد...
رفیق فرهاد همیشه لب
خند شیرین و مهربانی
داشت ... قلب من
کوچک تر از آن است که
این همه عشق مبارزین
راه آزادی را در خود
مکان دهد ... رفقا
انفجار نزدیک است .
این بار صدا از طرف
دیگر صورتم آمد و
صورتم از درد تیر
کشید ...
منطقۀ ممنوعه منطقه
ای بود که هواپیماهای
آمریکایی اسلحه و
مهمات برای بن لادن
می آوردند و شبانه
افغان ها لوازم جنگی
آمریکایی را به
افغانستان منتقل می
کردند و این مشخصا
نشان از این دارد که
هوا پیماها با اجازۀ
رژیم شلطنت وارد
ایران می شده و
نظامیان ایران دانسته
و یا ندانسته از
منطقۀ تحط اشغال آنها
محافظت می کرده اند
...!!
احمدی نژاد : شما
مگر نمایندۀ اوباش و
اراذل هستید ... شما
فقط و فقط به سوال من
باید جواب بدهی ...
من دارم از شما
مصاحبه می کنم ...
پیچ و واپیچ نرو و
جواب سوالی را که از
تو می کنم بده ... چه
اطلاعاتی از جریان
اشغال سفارت داری ؟
صورتم سوخت ... چای
داغ بود ... چشمانم
به سختی قند درون
نعلبکی را
دیدند...ولی صندلی
صندلی رفیقم بود ...
اون روز بعد از سال
ها ... من را رو
صندلی قهوه خونه همون
صندلی که جای رفیقم
بود نیشونده بودن...
و حرف می زدم ...
مسعولییت زیادی بود
....
چند سالی گذشت :
بازم سوار اتوبوس شدم
و رفتم مشهد ...
داداشم با زنش تو
ماشین شورلت ساخت
ایران رو صندلی عقب
نیشسته بودن ... من
اگه از خودم تعریف
نکرده باشم...
راننده گیم خوب بود و
کسی حریفم نمی شد ...
از مشهد داشتم داداشم
و می بردم به کاشمر
خیلی ترسیده بود ...
قرار بود در داد گاه
انقلاب به عنوان متهم
شرکت کنه ... به من
می گفت اگه مردم
ماشین منو به بینن
منو تیکه پاره می کنن
...
رسیدیم خونۀ جناب
سروان ... سربازی با
لباس شخصی درب بزرگ
آهنی خانه را باز کرد
و وارد منزل جناب
سرگرد ! منظورم جناب
سروانه ...آخه اون
موقع ها در شهرستانها
خود نظامیان به
خودشون یه درجه اظافه
می کردن ... شدیم و
درب حیات به سرعت پشت
سر ما بسته شد
....سرباز وظیفه دست
در گردن جناب سروان
انداخت و شروع به
گریه کردن کرد ...
وووو... اینکه مواد
غذایی را اقوام وی
یواشکی به خانه می
آورند و این که او
همیشه در خدمت وی می
باشد و سوال می
کرد... حالا چی کار
کنیم ....
رفقا خواهش می کنم
این قدر از من ایراد
نگیرید وبذارین من
حرفمو بزنم ... یه
کمی صبر داشته باشین
... به نظر من این سر
باز وظیفه هم نقشی در
داستان غم انگیز مردم
ایران داره ...
منظورم نقش احمقانه
ایست که سیستم سرمایه
داری به عهدۀ خیلی از
ما می گذارد ...
........ چند روزی
گذشت .... حالا دیگه
جناب سروان رو
انداخته بودن تو
زندان ... و...
اطاق زندان یه پنجره
نزدیک زمین داشت ...
صبح زود بود ... شب
قبلش صدای تیر اندازی
بود ... نیشتم تا
بتونم داخل زندان را
به بینم ... جواد
محمودی نیا بود
...همون جناب سرگرد
!!!
داشت گریه می کرد ...
می گفت که دیشب تو
شلوارش ر....ده ...
از من می خواست که
برم پیش دادستان و
براش خبر بیارم ...
چند روز قبلش برام
تعریف کرده بود که
...
یکی از روزهایی که
مردم بر علیه شاه
تظاهرات می کرده اند
... ستوان وظیفه ای
که در خدمت او بوده
...پیشش آمده و گفته
چه کار کنیم جناب ...
العانه که بریزن تو
پادگان ؟
جناب سروانم دستور
داده بوده که سر تفنگ
نارنجک بذاره و پرت
کنه تو خیابان بین
جمعیت ...ولی بر حسب
اتفاق نارنجک
افتاده بوده تو یکی
از خونه هایی که مردم
توش پناه برده بودن
......
روز داد گاه رسید ...
من که شهر کاشمر رو
خوب نمی شناختم یه
تاکسی گرفتم و رفتم
در محل دادگاه ... یه
سینما بود ...تمام
صندلی های سینما پر
بود ... چند ردیف
جلوسالن نمایش خالی
بود که محل نشستن
متحمان بود ...
نزدیکای سن سینما
برادرم در کنارم نشته
بود ... و با ترس
متهمان دیگر را که در
همان ردیف نشسته
بودند به من نشان می
داد ... یکی از
متهمان سرباز وظیفه
ای بود که به سر باز
وظیفۀ دیگری اعتراف
کرده بود ... که روز
تظاهرات مردمی
نگهبان درب ورودی
ژاندارمری بوده ...و
که سر نیزۀ خود را در
کمر یکی از تظاهر
کننده ها فرو برده و
تفنگ را در کمر وی
چرخانده به طوری که
صدای شکستن مهره های
کمر او را شنیده ....
جناب سروان رو صندلی
سینما دست راست من
نیشسته بود ... سر
باز وظیفه محاکمه شد
...ستوان وظیفه
محاکمه شد ... سر کار
استوار محاکمه شد ...
نوبت جناب سروان رسید
... صداش کردن ... به
من گفت که شاشیده تو
شلوارش... پاچۀ
شلوارش خیس بود ...
رفت روی سن سینما ...
سوال و جواب با جناب
سروان شروع شد ... در
یکی از موارد یکی از
سربازهای وظیفه برای
جواب به سوالات
دادستان داد گاه روی
صحنه آمد ... داد
ستان سوالی از وی کرد
و او این طور جواب
داد ... بله در همان
روز تظاهرات جناب
سروان ما را در طبقۀ
دوم پایگاه ژاندار
مری جمع کرده بود و
پنجره ها را باز
گذاشته بود ... و
وقتی مردم تظاهر
کننده در خیابان
فریاد می زدند مرگ
برشاه ... جناب
سروان فریادمی زد
زنده باد شاه و ما
تکرار می کردیم تا
آنجا که بتوانیم
صدایمان بر صدای
مردم بر تری داشته
باشد ... و نکته ای
که اشاره کرد این بود
که زمانی که جناب
سروان فریاد می زد
زنده باد شاه از شدت
و سعی او برای فریاد
زدن رگهای گردن او
ورم می کرد و به خوبی
دیده می شد ...
چند روز بعد...
داخل داد سرای کاشمر
بودیم ... سر کار
استوار به جناب سروان
دل داری می داد ...
محوطۀ داد سرا درختان
کاج زیادی داشت ...
روی تنۀ یکی از درختا
...نزدیکای زمین
درخت سوراخ سوراخ شده
بود ... صبح همان روز
ابتدا به پای ستوان
وظیفه تیر اندازی
کرده بودند ...
و درخت دیگری در کنار
آن که ابتدا به پای
سرباز وظیفه تیر
اندازی کرده
بودند...
سر کار استوار محکوم
به چند ماهی باز داشت
شد!!!.
جناب سروان به چند
ماهی خدمت بدون حقوق
...
و بعد با ارتقاع درجه
مسعولیت واحد آموزشی
ژاندارمری مشهد را
عهده دار شد !!! .
مردم کاشمر انتقام
گرفته بودن و با
اعدام دو سر باز
وظیفه وجدانشان آرام
شده بود و مسعولان
اصلی به خدمت رژیم
انگاشته شده بودند و
راز طبس باقی
ماند...!
بابا یه ذره حوصله
داشته باشین... مگه
دفعۀ اولتونه که با
یه آدم پر حرف مواجه
شدین ...
آره منظورم همون
شمایین که دارین
وقتتون و طلف می کنین
و این پرت و پلاها رو
می خونین ... یه چای
بخورین خسته گی تون
در میره ....
باز صورتم سوخت ...
چای داغ تر از چای
قبلی بود ...چشمانم
به سختی قند درون
نعلبکی را دیدند ...
صندلی صندلی رفیقم
بود ... اون روز بعد
از سالها ... من را
رو صندلی قهوه
خونه همون صندلی
که جای رفیقم بود
نشونده بودن ... و
حرف می زدم ...
مسعولیت زیادی بود .
چقدر رفیق فرهاد قند
دوست داشت ... همیشه
وقتی می رفتیم قهوه
خونه چن تا قند که
از خونه با خودش
آورده بود به قند تو
نعبکی اظافه می کرد
... و هر سه می
خندیدیم ...
خبر نگار احمدی نژاد
: روشو کرد به قهوه
چی و گفت یه چای
دیگه براش بیار
شاید حالش جا بیاد و
کمتر پرت و پلا بگه
....
با آستین پیرهنم
صورتم و که با چای
داغ سوخته بود پاک
کردم ... قند هنوز تو
نعلبکی بود ... سعی
کردم چشمهایم راکه با
چای داغ سوخته بود
باز کنم ... به سختی
می تونستم اطرافم و
به بینم ...به نظرم
اومد اون کسی که
جلوم نیشته بود و ازم
سوال می کرد شکلش عوض
شده به نظرم این
طور اومد که داره
اینگیلیسی حرف می زنه
دو نفری که پشتم وای
ساده بودن یکی شون
فرانسوی بود و اون
یکی بلژیکی ...
قهوه چی لباس عمو
سام تنش بود ....
شاگرد قهوه چی روسی
بود ... کسی که داشت
شیشۀ قهوه خونه رو
پاک می کرد
اسپانیایی بود ... و
مرشد قهوه خانه همۀ
بدنش دیده می شد به
غیر از صورتش مثل
اینکه یه لامپ پر نور
به جای صورتش گذاشته
بودن ... وجالب تر از
همه اینکه هموشون
عمامه دور سرشون بود
....
من که کمی گیج و ویج
شده بودم و یا بهتر
خیلی گیج و ویج شده
بودم به اعترافات
خودم ادامه دادم ...!
شورای دانشجویان
انستیتو تکنولوژی
تهران در روی سکو
های تماشاچیان زمین
فوتبال تشکیل جلسه
داشت درب همۀ سالن
ها را بسته بودند ...
در مورد دانشجویان
شهرستانی که خواب گاه
نداشتند صحبت می
کردند ووو... جلسه
عمومی بود .... مدتی
گذشت ... حدود پانزده
شانزده نفری باقی
مانده بودیم یکی از
بچه ها به من نزدیک
شد ... قرار بر این
بود که هتل اینتر
کونتیننتال را اشغال
کنیم .... ساعت حدود
یازده صبح بود
...برای ساعت اگه
درست یادم باشه یازده
و چهل و پنج دقیقه
قرار گذاشتیم من اون
موقع ها یه ماشین
قراضۀ لهستانی داشتم
شیش نفر را سوار کردم
... در یکی از کوچه
های نزدیک هتل ماشین
را پارک کردیم...
خوب اینور اونور هتل
را بر رسی کردیم ...
سه نفر داخل هتل شدیم
...
هم کسی را که معمور
نگهبانی هتل بود و هم
مسعول کلید دار هتل
را اجازۀ حرکت و تلفن
زدن ندادیم ...
مسافرین اینگیلیسی و
آمریکایی که در هتل
ساکن بودند را با
ساکهایشان از هتل
اخراج کردیم ... دو
نگهبان برای درب
ورودی گذاشتیم ... و
یک نگهبان برای آسان
سور ... تمام اطاق
های هتل را باز رسی
کردیم که کسی در آنها
باقی نمانده باشد...
فردای اون روز حدود
دویست نفر دانشجو می
شدیم که در سالن
ورودی هتل بودیم ...
همه کیسه خواب یا پتو
داشتیم ... تا دیر
وقتهای شب در گروه
های مختلف دور هم جمع
می شدیم ... و در
بارۀ مبارزه و مساعل
کار گری و دانشجویی
... و .... صحبت می
کردیم ...
این داستان چندین روز
ادامه پیدا کرد ...
بیشتر بچه های هوادار
سازمان های کمونیستی
بودیم ...
همیشه غذا یا نون و
پنیر بود یا تخم مرغ
و گوجه فرنگی ...من
هم معمور تدارکات
بودم ... صبح ها می
رفتم نون وایی سنگکی
های مختلف تا اینکه
بتونم حدود صد و
پنجاه تا دویست تا
نون بخرم بعدشم عقب
تخم مرغ می گشتم ...
این کار آنقدر طول می
کشید که دیگه نزدیکای
ظهر بود که بچه ها
نون و تخم مرغ و از
صندوق عقب ماشین در
می آوردن ...من اون
موقعها هم کار مند
اداره ای بودم و هم
دانشجو و هم پدر
فرزندی بودم ... شانس
داشتم که ریس اداره
از بچه های ..... بود
و برام قایبی رد نمی
کرد ... آخرای ساعت
کاری می رفتم اداره
و خودم و نشون می
دادم بعدش می رفتم
خونه و به بچه ام سر
می زدم و دو باره
بعد از ظهر بر می
گشتم هتل و تا ساعت
دو و سه صبح روز بعد
با بچه ها بودم و
....
تا اینکه یکی از روز
ها قرار شد
دانشجویانی که آنجا
بودیم به طرف سفارت
آمریکا راه پیمایی
کرده و در نهایت
سفارت را به اشغال
خود در آوریم در
حقیقت از تجربۀ اشغال
هتل استفاده کرده و
سفارت را نیز به
اشغال خود در آوریم
...
حدود دویست نفر بودیم
... در بین راه بر
علیه بهشتی و خمینی
شعار می دادیم ... من
فکر می کنم که از همۀ
هواداران سازمان های
چپ بین ما بودند همه
مخا لف رژیم کودتا چی
آخوند ها بودند و لی
هیچ کدام از رهبران
سیاسی این سازمان ها
در جریان این حرکت
نبودند همانطور که در
جریان حرکت های مردمی
که بر علیه رژیم جدید
در نقاط مختلف ایران
اتفاق می افتاد
نبودند آنها بدون
آنکه از خانه هایشان
بیرون آمده باشند
هنوز مشغول تحلیل
اوظاع بودند .!
دستان فرهاد روی میز
قهوه خانه بود
...صدای شکستن
استخوان انگشتش را
شنیدم .....
خبر نگار احمدی نژاد
: تو داری قصۀ حسین
کرد می گی ... اشغال
سفارت چه ربطی به
نون واییی داره
مرتیکۀ پو... ز.
میز قهوه خانه رنگ
قرمز ی داشت ........
مثل این می مو نست که
جوهر قرمزی رومیز
قهوه خونه ریخته
باشن ........
فرهاد همیشه چند تا
قند تو جیب کتش داشت
.... فرهاد وقتی قند
می خورد چه شیرین
می خندید...
خیلی عصبانی هستم
...شمام اگه از این
چیزایی که می نویسم
ناراحتین برین تو یه
قهوه خونۀ دیگه ...
اینجا چاییش خیلی
داقه ...
در راه هیچ کسی از
مردم به ما نپیوست
... فقط از بعضی از
پنجره هایی که مردم
ساکن آن به تماشا سر
بیرون می کردند از
همان بالا تو خونه ها
شون ما رو تشویق می
کردند ...مثل این بود
که از خواب بیدارشون
کرده بودن ... و از
پنجره دس تکون می
دادن ...!
درب اصلی سفارت سر
چهار راه بود .... به
درب می کوبیدیم ....
داد می زدیم ...
ماشینای سپاه
پاسداران همۀ چهار
راه را پر کرده بود
... تعدادی از بچه ها
با کمک بچه های دیگه
از دیوار و از در
سفارت بالا رفتند
...می گفتن معموران
پلیس که لباس
پاسداران تن دارند و
اسلحه دارن دور
ساختمان داخل سفارت
را محافظت می کنن ...
صدای تیر اندازی از
چهار طرف چهار راه
بلند شد ... و سپاه
پاسداران به کسانی که
در جلوی درب سفارت
آمریکا بودیم حمله
کردند ... و گاز اشگ
آور ... ووو.
روز بعد ....
بازم با ماشین زرد
ساخت لهستانی که
داشتم رفتم طرف هتل
... نزدیک هتل پراز
پلیس بود ...در حالی
که قیافۀ معصومی به
خودم گرفته بودم
...چن تا کوچه
اونطرفتر ماشینم و
پارک کردم و پیاده به
طرف هتل رفتم ...
هتل و اطراف هتل در
اشغال سپاه پاسداران
بود ... برگشتم خونه
و پسرم رو که مریض
بود بردم بیمارستان
...
روز بعد بعد از طهر
بود که شنیدم سفارت
اشغال شده ... پیش
خودم ناراحت شدم از
اینکه من با رفقا در
اشغال سفارت نتونسته
بودم همکاری کنم ...
ساعت چهار و پنج بعد
از ظهر بود ...عدۀ
زیادی از جماعت که
اغلب جوان بودند از
خیابان های اطراف به
طرف سفارت می رفتند
.... هوا گرگ و میش
بود بوسیلۀ لوله های
فلزی بالکنی در داخل
سفارت چسبیده به
دیوار جنوبی آن بر پا
کرده بودند ... جماعت
منتظر سخن ران ها
بودند ...صدای مرگ بر
آمریکا خیابان را پر
کرده بود ... کسانی
در بالکن فلزی
پیدایشان شد ... سخن
رانی بعد از سخن رانی
... و مرگ بر آمریکا
فضای خیابان را پر
کرده بود ... همش
منتظر بودم که یکی از
رفقایی که تو هتل
اینترکنتیننتال با هم
بودیم را بالای پشت
تریبون به بینم ...
ولی نه کسی از ما
آنجا نبود ... نمی
فهمیدم چه اتفاقی
افتاده ... از اینکه
سفارت اشغال شده
خوشحال بودم ...
مردمی که آنجا جمع
شده بودند را نگاه می
کردم ... وقتی شعار
مرگ بر آمریکا بلند
میشد منم در حالی که
اشگ می ریختم دستم رو
مثل بقیه هوا می کردم
و با صدایی گرفته
فریاد می زدم مرگ بر
آمریکا ...ساعتی از
سخن رانی ها گذشت
...گیج بودم ... از
خمینی و انقلاب مذهبی
از تریبون شنیده می
شود ... کم کم متوجه
شدم که چه اتفاقی
افتاده ... از بین
جمعیت به سختی خارج
شدم ... تا خانه
پیاده رفتم ... و
گریه کردم ... وقتی
رسیدم خونه ... گفتم
انقلاب شکست خورد ...
تا صبح نخوابیدم ...
پیش خودم فکر می کردم
چطور شد که این کلاه
را توانستند سر مردم
بذارن ...
خواننده های مطلب :
مرد حسابی این
داستانهایی که داری
میگی چه ربطی به طبس
داره ما رو فیلم
کردی یا داری فیلم
بازی می کنی ... حرف
آخرتو بزن و بگو چه
ارتباطی بین نجات کار
کنان سفارت آمریکا و
هواپیماهای آمریکایی
در طبس وجود دارد ...
ما رو خسته کردی .
احمدی نژاد خبر نگار
: با با مرتی.. ه..
پوف...ز..حتی خواننده
ها ی این مطلب رو هم
خسته کردی چه برسه به
من حرف آخرت رو
بزن و قال قضیه رو
بکن ...
و بعد قهوه چی رو صدا
کرد و یه چای داغ
برای من و چن تا چای
داغ هم برای شما
خواننده های این
مطلب سفارش داد ...
بالاخره هم خوانندۀ
این مطلب و هم
نویسندۀ آن بعد این
همه مدت یه استکان
چای داغ لازم داشتن
شاید از خواب بیدار
شن ..!
قهوه چی چایی رو آورد
...
با آستین دستم
صورتم و خشک کردم ...
چشمام می سوخت ...
ولی هنوز چن تا قند
تو نعلبکی بود ...
خوشحال شدم ... یاد
رفیقم افتادم ...
فرهاد چه قدر قند
دوست داشت ...با حالت
دیوانۀ خوشحالی
خندیدم ... و به
اعتراف هایم ادامه
دادم ...
مدتی گذشت ....
من صبح ها طبق معمول
زود از خواب بیدار می
شدم ....
خبر نگار تلویزیون
.... خبر پشت
خبر...خبر پشت خبر
... خلبان شجاع
نیروهای هوایی ایران
چند هوا پیما ی
آمریکایی را که قصد
تجاوز به خاک ایران
را داشتند هدف قرار
داده و از بین برده
است ....
اون روز من سر کارم
نرفتم ... و همش خبر
گوش میدادم ....
کی بود کی بود تقصیر
آستینم بود ....!
بنی صدر طبق اعلامیه
ای مسعولیت حمله به
هوا پیماهای آمریکایی
را به عهده می گیرد
... و اینکه او بوده
که به خلبان مستقیما
به وسیلۀ بی سیم
دستور شلیک داده بوده
...!
حدود ساعت دوازده
همان روز رییس جمهور
وقت آمریکا در
اعلامیه ای ابراز می
کند که هوا پیماهایی
که برای نجات گروگان
های سفارت آمریکا در
ایران رفته بودند
معموریت آنها با شکست
مواجه شده ....!
1: حملۀ عجولانۀ خط
امام عملی اجتناب نا
پذیر بود در غیر این
صورت سفارت به دست
نیروهای انقلابی می
افتاد .
2:چرا نیروهای نظامی
جمهوری اسلامی از
حملۀ نیروهای خلقی به
سفارت جلو گیری
کردند..
3:چرا نیرو های نظامی
جمهوری اسلامی از
حملۀ دانشجویان .!
خط امام به سفارت
حفاظت کردند ..
4: هواپیماهای غول
پیکر آمریکایی چگونه
می توانستند از بیشتر
از هزار کیلو متر
هوایی که بین طبس و
تهران وجود داشت به
سفارت حمله کنند ...
5: معموران آمریکایی
می خواستند با اتوبوس
مسافر بری از صحرای
طبس تا تهران بیایند
..!
6:
مجموعا
چند نفر آمریکایی در
هوا پیما ها بودند
...
7:هلی کوپتر آمریکایی
در بین راه طبس و
تهران کجا میخواست
سوخت گیری کند...
8:رادار های ایرانی
هواپیماهای غول پیکر
را در فضای هوایی
ایران نتوانسته بودند
رد یابی کنند...
و بر حسب تصادف
خلبان ایرانی آنها را
می بیند و بدون اجازه
از مر کز و به عجله
بمب باران می کند
من با توجه به گفته
های قبلی بر این
اعتماد دارم که چه در
زمان شاه و چه در
زمان حکومت خمینی این
هوا پیما ها با اجازۀ
هر دو دولت وارد خاک
ایران می شده اند و
مسعول تخلیۀ مهمات به
القاعده بوده اند ...
و هم آمریکا و هم
جمهوری اسلامی برای
جلو گیری از رسوایی
مسعله را به نجات کار
کنان سفارت ایران ربط
دادند...
9:آیا در پنهان
روابطی بین جمهوری
اسلامی ایران با
آمریکا و اینگیلیس
وجود دارد ...؟
خبر نگار احمدی نژاد
:
...........................
صورتم سوخت با
آستین پیرهنم صورتم و
خشک کردم ... رو همون
صندلی دوستم نیشته
بودم ...کسی جلوم
نبود ... قهوه خونه
پراز مشتری بود ...
صبح زود بود ...
لباسامو پوشیدم
صورتم و شستم رو
پیشونیم چیزی ننوشته
بود ... از خونه
بیرون اومدم ... یاد
فرهاد افتادم و قهوه
خونه ... رفتم نزدیک
میدون راه آهن ...
زیر مسافر خونه ...
شیشه های قهوه خونه
رو بخار گرفته بود
...
معلوم بود کسی که روز
قبل داشت شیشه ها رو
تمیز می کرد سر کارش
نیامده ... وارد قهوه
خانه شدم ... قهوه چی
نبود ... مرشد قهوه
خونه ام نبود... یه
عالمه بچه تو قهوه
خونه بودن ... بازی
می کردندن ... تو
قهوه خونه دست رفیقم
و دیدم ... پشت همون
میز نیشسته بود...
فرهاد بود ... خندید
... یه نعلبکی بدون
استکان جلوش بود ...
به بچه ها نیگا کرد
... دستشو تو جیبش
کرد و یه مشت قند
ازتوش در آورد ... به
من نگاه کرد و خندید
... بعد قندهارو ریخت
تو نعلبکی ... بچه ها
همه دور میز فرهاد
جمع شدن ... آخرش بعد
از اینکه بچه ها قند
های شیرین رو خوردن
...یه تیکه قند تو
نعلبکی مونده بود ...
قند آخر مهربانی بود
قند مهمان نوازی که
همیشه تو نعلبکی جا
می ذاشتیم ... ولی
اون روز بر خلاف
روزای دیگه قند رو
گذاشتم تو جیبم
و بدون هیچ کلمه ای
از قهوه خونه بیرون
اومدم ...
بچه ها چه شیرین می
خندیدند ...
یاد رفیق فرهاد
ها گرامی .
م. ایزدیار
2007-06-23
رفقا برای پیروزی راه
طولانی در پیش داریم
... و به همین دلیل
نام آن مبارزه می
باشد ...
و به همین دلیل به
همیاری یک دیگر نیاز
داریم ...
پیروز باشید .
![]()